تبليغاتX
وارونه
از هزار و یک داستانی که به دل ربط می دن یکیش گرفتنه این دل ما همیشه گرفته اس که ؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 20:54  توسط نیلوفر  | 

دو طبقه زیر همکف از پله های تاریک که پایین بری وارد یه دالان تنگ و تاریک می شی پر پیچ خم پر از تار عنکبوت یه لامپ 100 داره سو سو می زنه که روش پر گرده یه جورایی زور می زنه بلکه نورش در بیاد از درهای فلزی یکی یکی رد می شی بعد از دومین پیچ وارد دالان بعدی می شی یه در فلزی که بالاش یه قاب شیشه ای داره شیشه اش شکسته، قفلش زنگ زده با یکم بازی بازی باز می شه؛ وارد که می شی کلی وسیله رو هم تلمبار شده دور ریختنی نیستن که نه بلکه عزیزن یادگار ایام هر کدام هستن و حدیث و مفصلی ؛ باید وقت خالی داشت تا سر و سامان بگیرن تا نظم داده بشن تا کلی خاطره زندگی عمری که پاش رفته لگد مال نشه هر چند وقت یکبار یه چیز دیگه می یاد و روی اینا تلمبار می شه گاهی نمی کشه؛ تعادلش بهم می ریزه یه کدوم ولو می شه می ریزه زمین فقط صدا می یاد آخ ریخت حتی توان دولا شدن و جابجا کردن نیست برای سرو سامان دادن وقت می خواهد حداقل وقت می خواهد حوصله و توان می خواهد نه ندارم نه نیست این انباری جای دوری نیست ذهن منه لحظه به لحظه باهامیم داریم کلنجار می ریم اما باز همه ذهن من مثل یه انباری شده که توان و وقت و فرصت سامان دادن نداره بارش انقدر سنگینه که گاهی حس می کنم می ریزه بدون قدر دونست فقط با یه آخ تموم می شه و چه ترسناک این حس ...

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 22:50  توسط نیلوفر  | 

صبح که می شه: روزنامه،نت،تلویزیون و...

امروز چند نفر اعدام شدن

حکم چند نفر اومد

کجا منفجر شده

کجا دارن می جنگن واسه آزادی

زلزله؟ سیل؟ مریضی؟ آلودگی؟

شب که می شه

دنباله نتیجه اشم

چند تا کمپین تشکیل شد

متوقف شد؟ صندلی و از زیر پاش کشیدن؟

خانوادش؟ نزدیکاش؟

تلفاتش چندتا بود؟

وابسته به کی بود؟

کی جوابگو؟ اصلا چی میگه؟

آقا یا خانوم پلیس سایبری تا بحال به خودت شک کردی؟ به شغلت؟ به افکارت؟ یعنی مطمئنی بیشتر از بقیه می دونی بد و خوب چی هستن؟ فکر نمی کنی همه آدما برابرن؟؟

ما نت و می گردیم تا از دنیا بیشتر خبر داشته باشیم و روزگار آزاد و بخواهیم تو چی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 23:8  توسط نیلوفر  | 

بهش می گم؛ بنظرت چرا این کار و کرد؟ چرا با خودش این کار و کرد؟ گه کشید به خودش؟

همینطور که دنده را عوض می کنه می گه: نیلو تو نمی دونی اون یه زنه پر از زنانگی. تشنه ی اینه که زنانگی اش و پای یه مرد بریزه.

ساکت می شم.

      زنانگی؟!

زنانگی: شاید یه جور توهمه.

فیلم لیلا را چند بار دیدم؛اونجاهایی که عروسی رضا بود و لیلا داشت زمین را می سابید، می شست.یه جور که محو شه.چرا نگفته بود نه؟چرا رضایت داده بود؟ پس چرا؟ چرا خودش؟

فیلم به همین سادگی؛ حسش می کنم بنظرم هر روز داره تکرار می شه.

چهارشنبه سوری؛ بو کرده بود، می دونست، مگه حسی بالاتر از حس زنانه ام هست؟

فیلم کنعان؛ یه زن می تونه حس کنه، بوی یه حس قدیمی و مزه مزه کردنش و زندگی کردن باهاش را.

کتاب من او را دوست داشتم؛ چند بار خواندمش؟

-چی شده؟

هیچ،برام جالب است می بینم با حریفی در حد و اندازه خودت روبه رو بوده اید!

-نه متاسفانه این طور نبود، او نقش بازی می کرد، ژست زن های بی عاطفه را می گرفت، درحالیکه سراسر لطف و ظرافت بود. وقتی شرط هاش را می پذیرفتم هنوز به این واقعیت پی نبرده بودم. بعدها فهمیدم ...

پنج سال و هفت ماه دیرتر...

یه برنامه بی بی سی بود در مورد زن های زندانی و زندگیشون؛ اسم برنامه و شخصیت هاش یادم نیست، قیافه اش و هیجانش و کامل یادم می یاد وقتی گفت از زندان که اومدم بیرون دوست داشتم مادر بشم دوست داشتم بترکم.

حسش می کنم، خیلی وقته اسم بچه ام را انتخاب کردم.

زنانگی شاید یه سوء تفاهم بین حسمون و جامعه پذیریمون؛ بین احساسمون و منطق اکتسابیمون؛ بین زن خوب بودن و خواسته های سرکوب شده مون.

یه چیزی و خوب درک می کنم، تملک زنانه را این که طرف را کامل بخواهی. قبولت کنه هرجور که هستی، دوست داشتن همدیگر را، جذاب بودن واسه هم، براش زیبا باشی،براش ملوس باشی،بخواهی صدات کنه،بخواهی صداش و بشنوی،یه چیزایش تنها واسه خودت باشه.وقتی پای کسی دیگه وسط می یاد از چند فرسخی حسش کنی، گارد بگیری، دست به هر ریسمونی بزنی. برای حفظش ایثار کنی،از خودت بگذری؛زنانگیت و زیبایت و به پاش بریزی.براش هرکاری بکنی؛ زنانگی قدرتی می ده که می تونی جلوی عادت هات به ایستی.

اما زنانگی واقعا چیه؟

سال های آخر دبیرستان بودم؛زیاد هم و می دیدیم، نگاهش برام سنگین بود و من درک نمی کردم. برام عادی بود بی تفاوت بودم. یه بار بهم گفت خیلی مغروری، با تلخی گفت، منظورش و نفهمیدم.مغرور نبودم، از نظر حسی دیر بالغ شدم درست مثل بلوغ جسمیم. اهمیتی برام نداشت.

حس نمی کردم. به خودم اجازه ندادم به کسی فکر کنم یا برای داشتنش تلاشی کنم. وقتی حس دوست داشت سراغم اومد حس کردن یه شخصی. دوست داشتنش.نگران شدن.منتظر بودن.همه و همه ... برام پرشور وهیجان بود، حتی عزیز بود. بازی کوتاه بود. نخواستم توش بُر بخورم.

شاید این ایثار زنانگی که اجازه می ده یه زن مطابق خواسته های طرف مقابلش رفتار کنه:

نمی تونم درکش کنم وقتی می گه نیلو نمی فهمی چقدر خوبه که یه پسر بخاطر تو دعوا کنه.

خُب شوهرشه دوست داره زنش قبل از اون خونه باشه.

دوست نداره جلوی هرکس فلان لباس و بپوشم.

احمقانس!

جنونه، مازوخیسمه.

شاید زنانگی یه مفهوم نسبی ، فرهنگی، به نسبت فشار هنجاری کنار اومدن باهاش سخت و آسون می شه.

گاه گاهی تو خودم زنانگی را جستجو می کنم، می لنگه راست می گه نمی فهمم که چرا بخاطر یه حس به همه چیز پشت پا می زنه. مگه یه راه چند بار می شه رفت و به در بسته خورد، شاید هنوزم بالغ نشدم. برام سخته ناز کنم، عشوه بیام، وقتی خواستنی را حس می کنم معذب می شم. فرار می کنم، راست می گه؛ یا نمی فهمم یا شایدم مغرورم یا شایدم می ترسم از عادتام، نمی دونم. واسه همینه کسی از یه رابطه ای بهم می گه بهش گوش می کنم. آخرش می گم اگه نظر من و می خواهی خودت فکر کن چرا باهاش هستی؟ باور کن سخته جای کسی باشی جای کسی تصمیم بگیری و قاضی شی.

اما باز با خودم می گم چرا با خودش این کار و کرد؟!

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 23:1  توسط نیلوفر  | 

                                                             

دنیا را بدون جنگ

                   ایدز

                      ام.اس

                         سرطان

                               خشونت

                                      اعدام

                                         سنگسار

                                                .

                                                .

                                                .

    و سرشار از صلح و عشق و دوستی می خواهم...



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 23:24  توسط نیلوفر 

خیلی بی انصافیه که بخواهی یک شخصی و مثل چند سال پیش خودش ببینی، همه چی تغییر می کنه از آدمیزاد چه انتظاریه؟!

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 23:49  توسط نیلوفر  | 

هر روز برای شرکت مجله ها و فکس های عجیب غریبی می رسه ؛ در همشون یه موضوعاتی مشترکه : مثل رژیم، مثل فال و طالع بینی یا شخصیت شناسی. 

تقریبا همه شخصیت شناسی ها و روان شناسی ها می گن وقتی یه مشکلی دارید به دیگران بگویید و اجازه بدهید کمکتون کنن. اما این احمقا نمی تونن تصور کنن که ممکنه یه روز به یه جایی برسه که حتی پیش خودشم نتونه بناله چه برسه به بقیه. مگه یه دوست با کلی داستان واسه خودش حوصله ام داره نق های کس دیگه ام گوش بده.مشاورا کلا خوشحالن دنیایی دیگه ای دارن، هی بیا و رو زمین راه برو....


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 0:49  توسط نیلوفر  | 

مطب دکتر آنکولوژیست؛

خانمی نشسته هی بغض می کنه و هی اشکاش و پاک می کنه، نمی تونم نگاهم و از نگاهش بردارم می خوام خفهشم حداکثر سنش 36-37 باید باشه تنها نشسته هی نگاهش می کنم ،مامان سر صحبت و باهاش باز می کنه: مشکلتون چیه؟

با لهجه ترکی می گه؛

-سینه 

- تخلیه کامل کردید?

-نه فقط غده را درآورد.

- خدا را شکر پس مساله ای نیست خودت و انقدر اذیت نکن جوانی.

 بغضش می ترکه : آخه شوهرم وقتی فهمید من سرطان گرفتم رفته از شهرمون یه زن دیگه گرفته هرچی بهش می گم آخه مرد این چه کاریه کردی می گه این بچه مادر می خواد، می گه من جوانم ...

صدای گریه اش تو سرم می پیچه دیگه نمی تونم گوش کنم. انگار می گه هیچی کم نداشیم زندگیمون خوب شوهرم خوب. یه پسر 7 ساله دارم، وضع مالیمون خوب. نمی تونم بشینم می رم بیرون از مطب مگه چند سالشه؟آخه چرا؟فقط چون مریض شده؟؟؟؟ نمی فهمم.


مطب رادیوتراپی ( یکی از درمان های سرطان):

یه خانم محجبه قد بلند اومده با دوتا بچه ؛ یه دختر 6-7 ساله و یه پسر 4 ساله . مشخصه تازه شیمی درمانیش تموم شده هنوز موهاش درنیومده. سخت نفس می کشه و یه بند نگاهش به بچه هاشه؛ بکن نکن. همین طور که می شینه رو می کنه به من واسه چی اومدی؟

- مامانم و آوردم.

- شوهر داری؟

- نه

- خر نشیا

بعد از یه مکث کوتاه : اونم مثل من.

 می خندم.

- تنهام تو این شهر با این سه تا بچه 6ساله- 4 ساله و یکی 38 ساله می خندم.

- باباشون؟

- آره

-باباها بزرگ نمی شن.

دلش پر بی توجه به من می گه: جوان بودم می خواستم صواب کنم شوهری کردم که 45 % جانباز نمی تونه کاری کنه حالا اونم رو دستمه. با این حالم . آخه خدا اگه صواب داشت این چه مرضی بود گذاشتی تو دامنم.

نگاهم به بچه هاشه ...


کلاس اول بودم تقریبا از زندگی هیچی نمی فهمیدم، سر کلاس نشسته بودم خانوم ناظممون در زد، خانوم معلم رفت بیرون کلاس و بعد از چند دقیقه صدام کرد رفتم بیرون کلاس. مامانم اون موقع 39 سالش بود. خواهرم 12 ساله، برادرم 13 ساله، برادر بزرگم 20 ساله، پدرم 46 ساله. هر کدام واسم یه جایزه ای آورده بودن خیلی غریب بود. اولین و آخرین باری بود که بابام وارد مدرسم شده بود تا دم کلاسمم اومده بود. می فمیدم یه اتفاق بد و نمی فهیدم. مامانم اون روز جراحی داشتن تمام سینه اش و تخلیه کردن هیچکس از بهبودش مطمئن نبود. گذشت و گذشت زندگی عادی بود مامانم خوبه خوب پشت هممون ، همه بزرگ شدیم . کمر دردای مامان خیلی زیاد بود باور نکردنی تمام دکترا سر می زدیم می گفتن 4 تا شکم زاییده 50% پوکی استخوان طبیعیه بعد از 6 ماه. ترم نه کارشناسی از مهمانی وارد خونه شدم . کلی مهمون داشتیم . نشستم.

صدای بابا بود :
_ آذر قویه ما این راه و یه بار با هم رفتیم 17 سال پیش مطمئنم بازم می تونیم از سر بگذرونیم. انگار مثل همون هفت سالگیم نمی خواستم باور کنم. متاستاز کبد و استخوان. کم کم دیوانه شدم و همه چیز برام تغییر کرد. دو سال دیر تشخیص دادن. اگه بموقع تشخیص می دادیم... روزای سخت شیمی درمانی و درمان هایی که باید همیشه ادامه داشته باشه. توضیح دادنش سخته خیلی سخت.

اینها رو گفتم تا از زندگی یه آدم سرطانی گفته باشم از یه بیماری لاعلاج. از این که اگه به مطب های تخصصی سر بزنید دخترای 20 تا 30 سال کم نمی بینید. اگه دردایی که این بیمارها می کشن و کسی ببینه کافیه تا بخواهد هرجوری هست آسایش روحیشون تضمین کنه. یه دقیقه خودم و می گذارم جای بچه ی اون خانوم ترک . یا بقیه که تحت حمایت لایحه خانواده؛ حقشون می شه تا بجای تضمین زندگی بیمار و امید دادن بهش برای برگشتن به زندگی عادی همه چیزش و ازش می گیرن. لعنت به حمایتتون فقط.


پ ن : پدرم بهترین بابای دنیاس و مادرم بهترین مامان دنیا

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 4:7  توسط نیلوفر  | 

تاریخ مصرفش گذشته دیگه بوی لاشه گرفته بود؛ دیگه بوی لاشه اش واسم عادی شده بود جزیی از زندگیم تعفنش و حس نمی کردم. چندتا خاطره بود اونا رو هم گذاشتم تو کیسه بعدم دم در شهرداری بردش، تموم شد. گاهی به زور بهش فکر می کنم عجیبه که به عمل خودم فکر می کنم نه به خاطره ها یا اونی که اون و ساخته کاش زودتر گذاشته بودم شاید حس بویاییم و از دست نمی دادم. زمان حل کرد...

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 1:0  توسط نیلوفر  | 

تا اطلاع ثانوی:

چشم و گوشم و می بندم و هیچ عکس العملی نخواهم داشت. تا بگذره هر جور که می گذره... 


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 0:40  توسط نیلوفر  |