تبليغاتX
وارونه

وای چه هیجانی،

 

چقدر بی نظیر بود؛

 

خبری که هر لحظه یادآوریش مثل لحظه اول:

«حکم برائت دانشجویان در بند امیر کبیر صادر شد. قاضی پرونده نشریات را جعلی خوانده است.»

-فکر می کنم ؛همه دانشجویان به بیگناهیشان یقین داشتند.(تبرئه شدند؟!)

-قاضی پرونده نشریات را جعلی خواند؛(8ماه تمام، همه جا می شنیدیم و می خواندیم:نشریات موهن)

تک تک اخبار این هشت،نه ماه از جلو چشمام رد می شن؛شکنجه ها،ارعاب ها، هشت ماه زندان،دو ترم محروم شدن اجباری از تحصیل،اوین، بی خبری از خانواده و دوستان و... وای خدای من بعد از هشت ماه واقعا شادی بی نظیری بهم دست داد؛

اما تا کی بگیم،سر بی گناه تا لب دار می ره اما بالای دار نمی ره؟ و شاد باشیم از اینکه اگه بالای دارم رفت ممکنه طناب پاره شه ...(البته آدمی با امید زنده س).

نه! صبر کن،یه دقیقه از یه زاویه دیگه به ماجرا نگاه کن؛اگه تمام روزهایی که تو این هشت ماه تک تک دانشجویان از هر طیفی و در هر جای ایران و به هر دلیلی زندانی شدند، بازداشت شدند را با هم جمع کنیم، چند سال می شه؟؟ راستی کی گفته:وقت آدما طلاس؟! کی گفته آدما حق آزادی دارن؟ آخ به چه چیزایی فکر می کنی؟!فکر می کنی اگه بیرون بودن چه گلی به سر کی می زدند؟یه مشت هیجان طلب ... چه فرقی داره اینم یه تجربس دیگه.

راستی دوستای عزیز تعلیقیم نگران نباشید،خورشید پشت ابر نمی مونه،بزودی سپیده می زنه گولِ شب یلدا رو نخورید فردا صبح تمومه، اما به بهای تک تک روزای تلف شده عمرتون،(تو ارزشیابی ما می گیم:فرصت از دست رفته)، تشنج ها و اعصاب خوردی هاتون، معلق بودناتون برای اینکه چه کنید؟اما بازم لبخند می زنیم،لبخند، یه لبخند،سرد وتلخ چون چیزی که ارزش نداره وقت و فکر آدماس، آره بالاخره مشخص می شه؛ که هیچکس تشویش کننده اذهان نبوده،هیچکس جاعل و سارق و... نبود،یه شوخی بود فقط ،همه با هم لبخند می زنیم و خوشحال از اینکه فقط تب کردیم خوشحال باش مرگی تو کار نیست دوست من.

آره نسیم جان،این ترمم مثل سه ترم پیش، ترم و حذف می کنی، حالا زود بیا بیرون

 

یه لبخند سرد و بی روح تا آزادی همه...


اینم فال شب یلدای ما:

نه هرکه چهره بر افروخت دلبری داند               نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست        کلاهداری و آیئن سروری داند

هزار نکته باریکتر زمو اینجاست                       نه هر که سربتراشد قلندری داند

درآب دیده خود غرقه ام چه چاره کنم              که در محیط نه هرکس شناوری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم                     که در گدا صفتی کیمیاگری داند

سواد نقطه بینش زخال تست مرا                  که قدر گوهر یکدانه گوهری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم                          که آدمی بچه شیوه پری داند

بقد و چهره هرآنکس که شاه خوبان شد          جهان بگیرد اگر دادگستری داند

وفا و عهد نکو باشد اربیاموزی                       وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن              که خواجه خود روش بنده پروری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:47  توسط نیلوفر  | 

هر روز آدمای زیادی می یان و می رن،شایدم تو وارد زندگی خیلی از آدما می شی. به هر حال شیرین ترین لحظات وقتی که انتظار آمدن خیلی از آدما رو می کشی و لحظه موعد و بارها بارها پیش خودت می چینی،عمل و عکس العمل هارو هی خراب می کنی شاید اصلا واقعیت این رنگی نباشه،خیلی از آدما و روابط هستن که اصلا انتظار ورودشون را نداری یا حتی تصور نمی کنی روزی اجازه ورود بهشون بدی، اما وقتی وارد می شن آنچنان مسخ می شی و آنچنان یکی می شی که رسما باهاش زندگی می کنی؛خواب،بیداری،خوشی،غم همیشه در کنار آدم شاید تازه وارد خودش حتی تصور نکنه،یه حس شخصی،بعضی وقتا یه فرد تو زندگی فقط عابر، بعضی وقتی همقدم، از هر دسته ای که باشه جای پایی که می ذاره یا شاید واژه مناسب تر درجه اثر گذاریشون که ممکنه اهلیت کنه؛

دلم تنگه،دلم تنگه همه لحظه ها و آدم هایی که تو زندگیشون وارد شدم و توزندگیم وارد شدن؛یه لبخند،یه اخم،یه سلام،یه گذر ساده و...دلم تنگه همه دوستام و دوست داشتنهامه؛دوستایی که دوستشون دارم چون هر چند کوتاه با هم زندگی رو بازی کردیم،خندیدیم،ناراحت شدیم و... دلم تنگه، دلم بی تاب پارسال همین موقع هاست وقتی انتظار در آغوش گرفتن و بوییدن برادرم و خانواده اش را می کشیدم، چند بار پیش خودم صحنه دیدار و چیدم و خراب کردم،تا یک روز بعد جرات بغل کردن تیوا رو نداشتم،می ترسیدم،اگه بغلم نیاد چی؟!تا اینکه خودش اومد بغلم،چرا واقعا چرا انقدر بد فکر می کردم؟ حسرت تمام لحظه ها و آدم هایی را دارم که پارسال یا نه خیلی روزای دورتر و باهم زندگی کردیم، دلم تنگه نسیم -پس کی آزاد می شی آخه-دلم تنگه روزای قبل، دلم تنگه یه پیاده روی طولانی،یه جوری که نصف خیابونای شهر را با یه دوست راه برم و هی نق بزنم و از دلتنگی هام بگم،دلم تنگه قدم زدن ونق نق کردن با پریا...دلم تنگه یه دل سیر قهقه مستانس،تنگه تمام دلتنگی هام ، روزایی که از جنس این روزا نباشن، دلم تنگه پارسال یا شایدم فردا ها و سال دیگه؟!تنها چیزی که می دونم ؛این روزا رو دوست ندارم، نمی خوام شب یلدا نسیم نباشه،این روزا خودش به اندازه کافی سیاه و طولانی هست، دیگه شب یلدا شور شو در می یاره. نمی دونم شایدم یه تناسبی باهم دارن؟ نمی دونم تنها چیزی که می دونم اینه: دلم تنگه و برای فرار از همه اینا یه تدبیر همیشگی؛ این روزا تقریبا روزی یه کتاب داستان تمام می کنم (اونم داستانهای بلند) اما باز دلم تنگه مثل وقتی که روباه به گندمای طلایی نگاه می کنه و یاد موهای شازده کوچولو می افته،دلم تنگه،نه بی قرار آینده ای که شاید قرار بیاد...

 دختر دلم تنگه برات،پاشو بیا؛ بیا تا باهم ترشی و لواشک بخوریم، بیا نسیم زود بیا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:3  توسط نیلوفر  | 

برای همه انسان های یگانه وفاعل به خصوص نسیم عزیزم که نبودنش سوز سرمای این روزها را دوچندان کرده، به امید اینکه هرچه زودتر بیای و مامان عزیزت از نگرانی دربیاد...

 

 

برای:

 نسیم،کیوان، روزبهان امیری، مریم حسین خواه، مجید توکلی،احمد قصابان، احسان منصوری،جلوه جواهری، روناک صفارزاده، هانا عبدی، منصور اسالو، ابراهیم مددی، صباح نصری، هدایت غزالی، جواد علیخانی،علی نیکونسبتی، علی عزیزی، رضا دهقان و...

و دیگر بازداشتی های اخیر و تمام کسانی که چرایی را فریاد زدن ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:0  توسط نیلوفر  | 

تا آزادی...آسمان را بارها

با ابرهایی تیره تر از این

دیده ام

   اما بگو

         ای برگ!

در افق این ابر شبگیران،تا آزادی...

کاین چنین دلگیر و

                     بارانی ست،

پاره اندوه کدامین یار زندانی ست؟


(شفیعی کدکنی)

 

به امید روزی که هیچ فردی به خاطر بیان اندیشه خود راهی کمیته های انظباطی،دادگاه انقلاب،زندان و... نشود.


+احکام کمیته انظباطی؛هنگامه،مهربان،فرهنگ و عارف اومد.

+به امید آزادی همه فعالین دانشجویی (نسیم حدود ساعت16با خانواده اش تماس گرفته)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 21:50  توسط نیلوفر  | 

 

هموارگی یادتان،

در قلب تپنده عاشقان،

آبشخور پویش است.

 

کشتکاران امید،

با نگاه به قامت سبز بلندتان،

جان تازه می گیرند.

ماه تابان،

با هر بار برآمد خود،

نوید بی گمانتان را به رهایی،

و زمانه شتابناک شب پرستان را،

تا تاریک ترین گوشه های ناباوری،

پخش می کند.

 

هموارگی یادتان،

چونان خورشید خیزنده هر بامداد،

زمهریر مرگزای نومیدی را،

از دل های توده ی دریاوار؛

خلق زیر تازیانه ی قرن ها،

می زداید.

 

 

هموارگی یادتان

در قلب نسل جوان

جانمایه ی پویایی است؛

پویایی ی پیگیر رهسپاری،

به سوی بهار؛

بهار رهایی و همدلی جاودانه مردمان.

 

 

بزرگ پورجعفر

(با یاد محمد مختاری و محمد جعفر پوینده)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 22:12  توسط نیلوفر  | 

دوست عزیزم؛هنگامه در وبلاگش گذران با اشاره به تحقیقی که در استرالیا انجام شده و دانشجویان ایرانی رکورد دار بیشترین کپی برداری و مطیع ترین دانشجویان بودند،به طرح سوالاتی پرداخته؛ترجیح دادم بحث را باز کنم تا شاید جواب سوالات در این چند سطر داده شود، فکر می کنم پاسخ هنگامه، امیر (چه باید کرد؟) وفواد "در مقاله سوالات را با سوال جواب دهیم مندرج در نشریه دانشجویی نسل سوم"  را می توان در مقاله فرهنگ بی چرایی** نوشته زنده یاد محمد مختاری که خود قربانی اندیشه و چرایی گفتن شد،به وضوح دید:

((در جامعه ما معمول است که حرفی زده شود و کاری انجام شود،اما کسی نپرسد چرا چنین حرفی زده شد،یا چنین کاری انجام شد.)) (ص.93)

مختاری پرسیدن را عادت فرهنگی میداند و شرایط و زمینه های آن را اینچنین بیان می کند:

((پرسیدن ریشه تفکر انتقادی است،ریشه دانستن ، خرد است.و پرسیدن کاربرد آزادانه خرد است. زمانی کانت گفته بود: «جرات کن بدانی» جرات داشته باش خرد خود را به کار گیری. یعنی نهادینه شدن پرسش نتیجه ترکیب آزادی و خرد است،"چرا کردن "تبلور خرد است که ما نداشته ایم. فرهنگی لازم بوده است که ما نداشته ایم. ما این گرایش و برداشت را نداشته ایم که آزادی یعنی از خرد خود در همه چیز آشکارا استفاده کردن،حتی در کاربرد و کارایی خود خرد،یعنی در نقد همه چیز از جمله خود خرد.

"پرسش"در این مفهوم اجتماعی و فرهنگی خاصیت و کارکرد عصر مدرن و جامعه مدنی است.در نتیجه در تقابل است با دنیای بسته و صرفا حرف شنو استبدادی)) (ص.95)

برای پرسیدن باید،بستر آن که آزادی است فراهم شود.افراد باید برای خود حق پرسیدن قائل باشند"برای عادت کردن به پرسش ابتدا باید به خود حق پرسش عادت کرد.

شاید جواب مساله امیر در مقاله اش را در همین عادت به پرسش و عادت به حق پرسش بتوانیم پیدا کنیم.

زمانی که فردی خود را در تعیین سرنوشت خویش دخیل بداند،برای خود احساس "حق"هم قائل می شود،اگر من دانشجو نمی پرسم،بی وقفه در حال کپی کردن جزوات و نوشتن آنها با چند رنگ خودکارم ، شاید به این دلیل است که حق شک کردن به گفته استادرا برای خود قائل نیستم،نمی پرسم چون اساس شک در همه چیز است،چرا هیچوقت خودمان را نقد نمی کنیم؟نقد اجتماعی و فردی؟چرا از نقد پرهیز می کنیم؟آیا جز این است که به شبانمان(به تعبیر مختاری)شک نمی کنیم؟شبان،حاکم،گوینده و...خودرا، اینچنین رویین تن تصور می کنیم؟جز این است که جسارت شک کردن و پرسیدن را نداریم؟

فرهنگ ما،پرسیدن بالاخص در زمینه اجتماعی را تابو دانسته؛و خودمان نیز در تمامی ابعاد این حق را از خود سلب کرده ایم:

نمونه بارز آن؛ خواست1000تن از دانشجویان دانشگاه را به راحتی جعلی می خوانند،می ترسانند. به راستی چرا باید 1000امضا جعل شده باشد؟اساسا این گفته حقیقتی هم دارد؟

خودمان حق پرسش را از خود سلب می کنیم"همان خود سانسوری" :

چرا دوستانمان را به تشویش اذهان متهم می کنند در کمیته های انظباطی نه جلسات انگیزاسیون؟جز این است که شک کردند به نظم ساختگی و دروغین موجود؟ جز این است که حق خود دانستند بپرسند،فقط بپرسند؟ آیا خواستن معقول ترین خواست جامعه آکادمیک که برگزاری انتخابات است تشویش است؟ برهم زدن نظم است؟ کدامین نظم؟

چرا دانشجویی که در بزرگترین دانشگاه علوم انسانی خاورمیانه از سد کنکور گذشته به جعل و سرقت متهم می کنند؟ نمی توانم درک کنم کسانی که جعل و سرقت پیشه شان بود چرا 4سال وقت خود را در دانشگاه می گذارد؟چرا نرفت مدرک لیسانس که هیچ دکتری و فوق دکترا برای خود جعل کند؟

در جامعه ای که چنین اتهامات ناروایی به دانشجویان آن زده می شود،چرا پرسیدن از علت آن بفکر کسی خطور نمی کند؟

دوستانمان که پشت درب های دانشگاه ودانشکده ها ایستاده اند بزرگترین جرمشان چیست،جز پرسیدن؟!! آیا اینان مسلم ترین حقوق انسانی که تحصیل است را از کسی سلب کرده اند؟ تشویش کدام ذهن؟این توهین به تک تک دانشجویان بزرگترین دانشگاه خاورمیانه است. یعنی دانشجویان قدرت تجزیه و تحلیل و بررسی مسائل را ندارند و این توهین به اساس جامعه دانشگاهی نیست؟

دانشجو اگر قصد بازاندیشی به ارزش ها و مفرو ضات را داشته باشد باید بپرسد، هنگامه جان جواب پرسش در جامعه خفقان زده ما،واژه جاعل،سارق،تشویش کننده و...است،اوین و کمیته های انضباطی است.

جامعه ما نیاز به نقد دارد،نقد فرهنگ:

«نقد فرهنگ درست در این معنا مفهوم می شود که پایه مفروضات مورد پرسش قرار گیرد.باز به قول فوکو به چشم نمی آید و پنهان است ولی آنچه باعث رفتار روزانه ماست چیزی جز فکر کردن نیست.حتا در احمقانه ترین رسوم و ابلهانه ترین نهادهابی سر و صدا ترین عادات هم همیشه فکر وجود دارد.

پس انتقاد یعنی اینکه این همان فکر را از سوراخ بیرون بکشیم و بکو شیم که تغییرش دهیم. انتقاد به معنای این است که چشمانمان را باز کنیم و ببینیم که آنچه امروز پذیرفته است. چون بدیهی و مسلم گرفته می شود،دیگر پذیرفته نخواهد بود،چون دیگر بدیهی و مسلم پنداشته نخواهد شد.

انتقاد یعنی کاری کنیم که حرکاتی که امروز ساده وآسان انجام می گیرد،دیگر به آسانی انجام نگیرد.»(ص.100)

لازمه تغییر جامعه،انتقاد ریشه ای است آن هم در جوی آزاد،جوی که انتقاد دایمی نیروی محرکه مدام آن باشد.

در جامعه ما و بالاخص جامعه دانشگاهی نه تنها روسا،اساتید ودانشجویان بلکه کارکنان در هیچ سطحی انتقاد را بر نمی تابند،چون باید آرام و متین باشیم،نباید آرامش این مرداب را برهم زنیم.

کسی از تفکر انتقادی ضربه می خورد که تصور کند همه چیز در حیطه وی درست و کامل است.اما در تفکر انتقادی همیشه جایی برای خطا هست. و خطاها در مشارکت عمومی و خرد جمعی اصلاح می شود؟ راستی مگر در این سیستم دانشگاهی ما نقصی هم وجود دارد؟اصلا خرد یعنی چه؟خرد جمعی حتما آشوب و برهم زدن نظم و...منظورته؟!تفکر انتقادی همان بی حرمتی به مسئولان دانشگاه و...است؟صدات و همین الان ببر،خجالت بکش...

پرسش در فرهنگ ما نهادینه نیست.ما دچار یک خود سانسوری غیر ارادی و ناآگاهانه ایم حتی در محیط های نسبتا خلاق وآزاد چون به آن خو گرفتیم،اندیشیمان را در همان نطفه سانسور می کنیم و به برکت این خود سانسوری لاجرم بسیاری از توانایی هایمان را از خود سلب می کنیم.حتی در بیان احساسات نیز دچار خودسانسوری هستیم.

درآخر سوالت را با این سوالت ناتمام می گذارم:

با تمام احترامی که برای تک تک دوستانی که نا حق  به کمیته های انضباطی احضار شدند،تحت فشار قرار گرفتند،حق تحصیل ازشان سلب شد و از همین جا دست تک تکشان را می فشارم.چرا آن ها برجسته شدند؟چرا شجاعتشان زبان زد شد؟شجاعت؟!جز این است که طرح نظر انتقادی در جامعه دانشگاهی ما قائل به گفت و شنید نیست؟لازمه پرسش و انتقاد نه،فقط خواستن حقوق صنفی و مطالبه آن شجاعت و جسارت می خواهد؟چرا ماهی سیاه کو چولو افسانه ای بود که با آن بزرگ شدیم؟قهرمان بود؟!جز این بود که فقط خواست سرش را بلند کند؟ببیند و بپرسد؟


** فرهنگ بی چرایی(ص.۹۳-۱۱۳)،مندرج در کتاب تمرین مدارا،محمد مختاری،انتشارات ویستار،چاپ اول ۱۳۷۷

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:2  توسط نیلوفر  | 

«در 1970جامعه بین المللی ضرورت اعلام تعریف مجددی از نقش و پایگاه زن در توسعه را احساس نمود. از آن هنگام به بعد تمایل به پذیرش در خواست های زنان افزایش یافت و سهم بالقوه آنان در تولید و نیاز به یکپارچه نمودن آنها در فرایند توسعه نه فقط به مثابه بهره گیران ازآن بلکه به مانند شرکت کنندگان فعال درآن شناخته شد. در این رویکرد جدید به توسعه،تعلیم و تربیت موضع عام تری یافت و اصل برابری جنسی در دسترسی به امکانات آموزشی برای کل جمعیت واجب التعلیم مطرح گردید.» (مقاله زن،سواد و توسعه-فصلنامه فرهنگ،علوم اجتماعی-تابستان و پاییز 1376)

با پذیرفتن این مهم که تولد مفاهیم اجتماعی،در سایه بستر فرهنگی و ضرورت اجتماعی آن ایجاد می شود،مطرح شدن مفاهیم برابری خواهی در تمامی حوزه ها (بالاخص حوزه زنان) فرزند خلف اجتماع و فرهنگ دگرگون شده در پرتو تغییرات اقتصادی بود.

انگلس در کتاب وضع طبقه کارگر در انگلستان(1925)اینچنین توصیف می کند:

«زنان شوی نکرده،که در کارخانه ها رشد می کنند،حال و روز بهتری از زنان شوی کرده ندارند.بخودی خود روشن است،که دختری که از 9سالگی شروع بکار در کارخانه کرده،امکان آشنایی با کارهای خانگی را نداشته است،و اینکه همه زنان کارگر در این مورد بکل بی تجربه بوده و اصولا بدرد خانه داری نمیخوردند،از همین ناشی می شود.آنها نمی توانند بدوزند،ببافند،بپزند یا بشورند،آنها با معمولی ترین کارهای یک زن خانه دار نا آشنا بوده و از چگونگی رفتار با کودکان اصولا هیچ نمیدانند.»

وی معتقد است:نقش های جنسیتی یکی از صور بازتاب قدرت می باشد که به موازات نابرابری های طبقاتی یا نژادی مطرح شده و اساسا از وضعیت اقتصادی فرد در جوامع بر می خیزد (انگلس1975)

در کنار تغییر وضعیت اقتصادی،نقش آموزش در ارتقا پایگاه اجتماعی-اقتصادی زنان بسیار ملموس است،سبب درک نقش واقعی فرد در جامعه و شناخت جایگاه واقعی و ارتقا بارآوری افراد و در نتیجه کل جامعه می شود،تغییر در نقش زنان بعنوان بهره گیران به عناصر فعال و سازنده جامعه نیز بی تردید منجر به تغییر نقش ها در جامعه می شود،جنبش های اجتماعی و برابری خواهانه محصول همین تغییرات در جوامع اند. از آن سو جوامع در مقابل تغییرات اقتصادی و فرهنگی پیش رونده توانایی ایستادگی و مقاومت ندارند، بی تردید در برابر مفاهیم اجتماعی مطرح شده در پرتو آن تغییرات نیز بسیار شکننده و آسیب پذیر خواهند بود.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 3:3  توسط نیلوفر  |