|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 21:29 توسط نیلوفر
|
||
|
|
|
|
|
سحرگه او بود و من مست مستانه دور از چشمان یگانه و بیگانه رفتیم تا دامن کوه شانه به شانه روی سبزه، پای چشمه،نزد دلبر خوش نشستم رو به خاور بنهادیم چهره برهم آسمان را شعله بر دامن فتاد آن مه ندا داد: آتش!آتش! شعله با مه در کشاکش آسمان آتش به جان است او مگر از عاشقان است گفتم ای یار سر مست اکنون رویت نماید آسمان آیینه در دست آفتاب خیزان است
(شعر:احمد عاشورپور)
زمزمه وترنم خاطرات خواندن ها، رقصیدن همه باهم کوچیک وبزرگ یکی شروع به آواز میکنه وهمه با هم سر می دیم ؛
آیو شاخ لاله لرر،
وتورای وتورای و
اوی جینگه جینگه جان جینکه بوشو به لا جان ترا جان تی آجان اونا تی جا نرنجان ... بودن بخاطر باهم بودن ورای مکان و زمان و زبان دوست دارم و با شنیدن تک تک این آواها مشعوف می شم به تمام معنا حس یگانگی، دوست داشتن، البته تلفظ درست و دیکته درستشونم بلد نیستم متاسفانه. با صدایی که بزرگ شدم آهنگ هایی که دوست شان داشتم چون مامان و بابام با شنیدنشون شاد و مسحور می شوند،چون بارها و بارها مامان زمزمه کرده و کلی خاطره، دوست داشتم و این جادو وقتی در اوج بود که آقای عاشورپور در جمع ویا کنسرتی می خواندند و ... مهندس عاشور پور در تاریخ 18 بهمن 1296 در غازیان به دنیا آمده بود فردا 10 صبح پیکر ایشان از جلوی درب تالار وحدت تشیع می شود، رفتند اما صدای جاودان و خاطره ایشان در دل ما (من) خاموش نمی شه، با شنیدن آوای ایشان دوباره بی پروا فریاد می زنم و می چرخم .... جدیدا نشر چشمه کتاب آفتاب خیزان،دریا توفان ( زندگی و آثار احمد عاشورپور) برای آشنایی با ایشان و احساس هایی که می گم حتما این کتاب رو بخوانید، لذت بخشه... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:32 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
اما همه اش لحظه ای؛ چون: با کمبود گاز مواجه ایم ،همه جا سرده،همین جا تو همین شهر تو همین کشور تو این چند روز از سرما و گاز گرفتگی تو راه ها وخونه ها کلی آدم مردن.اینا لذت بخش نیست وحشتناکه،چون نون نیست بخورن حتی کلوچه و شیرینی ام نیست که به حرفای ماری آنتوان گوش بدن آخه،راستی شركت ملی نفت ایران در رتبه سوم جهان ایستاد، گاز نیست، نفت نیست، تو این برف وسرما کی می تونه بره هیزم بیاره؟ شاید باید تپاله و سرگین آتش بزنیم؟ فکر نکم برف بازیم بیشتر از نیم ساعت این همه خوشی داشته باشه، وقتی به استخوان می زنه و استخوان می سوزونه، ببینم بازم انقدر خوشی داره؟ مناطق شمالی و غربی کشور دچار بحران شدند، اینم نقشه میادین نفت و گاز ایران
بازم برای اینکه لحظه ای خوش باشیم مفتخر که رتبه چهارم استخراج نفت رو داریم دیدن اینا هم خالی از لطف نیست: جزئيات قراردادهاي صادراتي گاز ايران ايران رتبه سوم را در مصرف گاز در جهان داراست
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:23 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر گهگاه به صفحاتی بر می خورید که آتش می زنند، صفحاتی که می آزارند و می سوزانند، صفحاتی که ناله و اشک و دشنام در آنها موج می زند، بدانید که آن همه از حلقوم مردی است که هنوز پشت دوتا نکرده، مردی که برای دفاع از خویشتن، مگر کلمه ها هر سلاحی را از او گرفته اند، مردی که سخنش از بار کمرشکن این عالم و دروغ های آن، از کلیه ی گردونه ها و میله های شکنجه ای که ترسویان ساخته اند تا معجزه ی شخصیت را در وجود مرد فرو شکنند، بس نیرومند تر است. اگر مردی گاه پروا نکند که هر آنچه را در دل دارد بر زبان آورد، گمان دارم که هم در آن لحظه جهان خرد خواهد شد. (هنری میلر)
داستان کوتاه بچه مردم جلال آل احمد را که می خواندم حس عجیبی داشتم هر چی بود جای قضاوت ارزشی نداشت، توصیفش سخته اما اگه قرار بود کسی و آدم بده داستان بدونم فرهنگ و جهل بود که مو به تن آدم سیخ می کرد؛ ... من خودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار و بکنم. شوهرم بود که اصرار می کرد. راست هم می گفت. نمی خواست پس افتاده یک نره خر دیگر را سر سفر ه اش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی می کردم، به او حق می دادم. خود من آیا حاضر بودم بچه های شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟ و آن ها را سر بار زندگی خودم ندانم؟ آن ها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب اوهم همین طور. او هم حق داشت نتواند بچه مرا، بچه مرا که نه، بچه یک نره خر دیگر را- به قول خودش- سر سفره اش ببیند...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:37 توسط نیلوفر
|
|
||