تبليغاتX
وارونه

وارد دانشکده شدم، یکجوری بود،مثل همیشه نبود،جو سنگین بود،رفتم پیش بچه ها: س سلام... چرا پکرید؟ سلام دادماااااا؟؟

-مگه خبر نداری؟

-چی شده مگه؟

-از این به بعد استفاده از کامپیوتر بخصوص اینترنت برای دخترا ممنوعه.

-ها؟!!!!!!!!!!!!!!!!  مگه می شه؟!

سرم تیر کشید،یکباره از خواب پریدم.نشستم سرجام،حتی به سمت کامپیوترم نرفتم،فقط با خودم گفتم:یعنی واقعا خواب بود؟ چرا؟یعنی چی؟ تو خواب دیگه چرا؟بعد به خودم خندیدم کلی لعنت فرستادم به خودم و خوابم.

این خواب مسخره همه اش برای این بود که بالاخره شروع کردم به فرمت کردن کامپیوترم،بعد که ویندوز ریختم یه مشکلی داشت مجبور شدم دوباره ویندوز بریزم،به نیمه شب رسید و کامپیوتر تا صبح باید روشن می ماند و من می خوابیدم،اما حواسم بهش بود،۱۰-۱۲بار از خواب پریدم، کارای لازم انجام می دادم و می خوابیدم و دوباره...

بالاخره صبح شد،با کلی ترس رفتم به سمت دانشکده، وارد دانشکده شدم؛خبری از خواب مسخرم نبود.

تو حیاط نشستم،سرم و بلند کردم، عکس احمد علی نژاد رو دیدم، کاش اینم خواب بود.

  • کاش همه چیز خواب بود، قدر هم و بیشتر می دونستیم، انقدر اتفاقای بد نمی افتاد و هر خبر بدی با مرتفع شدنش آروم می شد و زیر سایه اتفاق وحشتناک تری که بعدش اتفاق می افته رنگ نمی باخت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:1  توسط نیلوفر  | 

کشتن، ضایع کردن حق، شکنجه، مثله کردن، گور دسته جمعی، تیرباران، اعدام، سنگسار، قطع اعضاء بدن و... تک تک این اعمال وحشیانه از انسان سر می زند، فاجعه و فلاکت زمانی بیشتر رونمایی می کند که برای چند کیلومتر این ور و یا  آن ور بودن مرز یک کشور ویا مسائل عقیدتی آتش جنگ بر افروخته می شود، بطور کلی برای اثبات قدرت و یا تسخیر و اشاعه یک اندیشه و یا شاید به بهانه برتری یک نژاد آتش  افروزان هیزم این جنگ بیشتر می کنند.

واقعه ای که کتابهای تاریخ مملو از آن است، جنگ های جهانی که بعد از انقلاب صنعتی و صنعتی شدن و ایجاد پشتوانه ها و سلاح های آهنین به وقوع پیوست جزء وحشیانه ترین جنگ هاست فرقی ندارد، داستان ها و خاطرات افراد از جبهه غرب ویا شرق هر چه هست جزء نکبت ، بدبختی و سیه روزی برای مردم چیزی به ارمغان نیاورد و نمی آورد. به یاد ندارم داستانی از جنگ ها دیده ویا شنیده باشم که مرگ یک سرباز جوان لرزه بر تن من خواننده و تک تک شخصیت های کتاب نینداخته باشد و یا طفلی که پدر جوان آن در جبهه کشته و مادرش بر اثر بیماری بمباران ویا بیچارگی مرده است، کتاب « لنا، ماجرای جنگ و داستان ده ما» این بار جنگ از دهان یک سرباز، نه یک پزشک و نه راوی داستان زندگی یک جنگ افروز را به تصویر نمی کشد، این بار راوی جنگ جهانی دوم یک دختر بچه روستایی در اتریش است،لنا زندگی دوران جنگ در ده خود با دوستان واهالی ده را شرح می دهد؛ خفقان در برابر نازی ها ،ترس کودکی که جنگ را لمس می کند و خود بصورت مستقیم یعنی در کوره های آدم سوزی و یا جبهه ها و یا اردوگاه های اجباری ساکن نبوده اما حتی در ده ای افتاده این دختر بچه نیز قربانی جنگ است، از خودبیگانگی انسان ها را بخوبی توصیف می کند، وقتی پروانگر نماینده نازی ها در ده حتی برای سگ خود بدنبال جفتی از نژاد برتر و اصیل است با یک اسم آلمانی و توله سگ اصیل،سگ ترسویی از آب در می آید در قسمتی از داستان لنا اینچنین توصیف می کند:

از همه چیز بدتر این بود که پروانگر هرمان را مجبور می کرد، هر بار که او سگ را به باد کتک می گرفت،تماشا کند.آشپز می گفت:«از خود می پرسم کدام یک بدبخت تر است. سگ یا هرمان» (هرمان پسر کوچک پروانگر)

و وقتی همه سگ ها را برای اعزام به جبهه و جنگ می خواندند اول از آن ها تست هوش و شجاعت می گرفتند.

لنا تک تک تغییرات را بصورت ملموس بیان می کند،تغییرات در محتوای دروس، به خصوص درس تاریخ قبل از جنگ با واژگانی همچون اتریش، امپراطوری رایش و... و بعد از حمله نازی ها واژگانی همچون ابر انسان و نژاد نوردیک حتی درس های مدرسه نیز به اقتضای شرایط تغییر می کند.

و هر بار با اعلام حمله هوایی چگونه اضطراب و نگرانی به نهایت می رسد و بعد از پایان حمله زندگی راه خود را می یابد،همانطور که لنا می گوید:«زاغچه ها دور برج کلیسا می چرخیدند و صلیب برج در آفتاب می درخشید.اگر ابرهای خاک و دود روی ایستگاه راه آهن نمی بود،می شد فکر کرد که یک روز آرام پاییزی است،روزی چون روزهای دیگر»

هیچ جنگی، پیروزی نداشته است و بقول هاینریش بل :«تا زمانی که از یک زخم که این جنگ بوجود آورده است خون می چکد،جنگ هنوز به پایان نرسیده است...»

 

لنا،نویسنده؛کته رشایس،مترجم؛روشنک داریوش،نشر دیگر


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 18:29  توسط نیلوفر  | 

داستان ها، نویسندگان دوران کودکی و نوجوانیم که دنیارو برام رج زدن با قصه هاشون برام گفتن با کلامشون دنیای پیش رویم را تصویر کردند، کسانی که باهاشون بزرگ شدم مثل؛ رولد دال،عمو شلبی،فالکو و... و قصه هایی که جای قهرمانش بودم و تنگاتنگ درگیر ماجرا بودم، قصه هایی مثل؛ درخت بخشنده،ماتیلدا،چارلی و آسانسور بزرگ شیشه ای،چارلی و کارخانه شکلات سازی،هری پاتر،قطعه گمشده،داستان های نیکلای کوچولو،در آفریقا همیشه مرداد است (بی نظیر) بابالنگ دراز،آنی شرلی،تن تن، دن کیشوت، شازده کوچولو و...کلی قصه دیگه که خیلی زیادن و دنیا رو خیلی ساده برام تعریف کردن همان پیله ای که دورم پیچیدم،هنوزم وقتی نمی توانم دنیام و تحلیل کنم یا مسائلم و ساده کنم پناه می برم به دوستای بخشنده ام (مثل همون درخت بخشنده) که هیچوقت دست خالیم نگذاشتن و همیشه برام کلی حرف دارن؛

فالکو یکی از همین شاعرانی بود که دنیا رو ساده تصویر می کنه اینم یه شعر از فالکو که شاید خیلی ساده می گه:

 

لطفا دوستم نداشته باشِ؛

 

برای این که دوستم داشته باشی،

هر کاری بگویی می کنم،

قیافه ام را عوض می کنم،

همان شکلی می شوم که تو می خواهی،

اخلاقم را عوض می کنم،

همان طوری می شوم که تو می خواهی،

حتی صدایم را عوض می کنم،

همان حرفهایی را می زنم که تو می خواهی،

اصلا اسمم را هم عوض می کنم،

هر اسمی می خواهی روی من بگذار!

خب حالا دوستم داری؟

نه- صبر کن!

لطفا دوستم نداشته باش!

چون حالا آنقدر عوض شده ام که حتی حال خودم هم از خودم به هم می خورد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:26  توسط نیلوفر  | 

 بال و پر ریخته مرغم به قفس

تا گشایم  پر و بال

پر پروازم نیست

تا بگویم که در این تنگ قفس

چه به مرغان چمن می گذرد

   رخصت آوازم نیست

((حمید مصدق))

 


 

 

فکر کنم یادمه،نه کاملا یادمه هنوز؛ روز انتخابات شورای صنفی که هانیه بردبار، شیما فرزادمنش، سلیمان محمدی و چند تا از بچه های دیگه که فارغ التحصیل شدن رای دادیم و هنوز وقتی از راهروی طبقه دوم دانشکده می گذرم یادم همیشه درش باز بود و بچه هایی بودن که پی گیر مسائل ما باشن و همیشه هر کی مشکل داشت از خودکار نداشته تا مساله با آموزش و... جایی که مطمئن بود گوش شنوایی داره شورای صنفی بود،که سر می زد و هنوز اگه وارد علوم اجتماعی بشید از هر کسی بپرسید اعضای شورای صنفی این دانشکده کجان؟ چرا نیستن؟ جواب اینه: شیما،سلیمان که تعلیق خوردن و هانیه(البته اول توبیخ کتبی شد) که فارغ التحصیل شد.و هنوز یاد همه هست که تو عصر ارتباطات و دانشکده علوم اجتماعی و ارتباطات، نماینده به حق دانشجویان برای خواستن بهبود وضعیت اینترنت دانشکده از تحصیل محروم شد...

و جالب و حیرت انگیز:شریعتی، رئیس دانشگاه علامه: حکم انضباطی برای هیچ عضو شورای صنفی صادر نشده است

 



به امید روزی که زندان افسانه باشه...

آدرس جدید علامه بلاگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:5  توسط نیلوفر  |