|
|
|
|
|
یک هفته با هم زندگی کردیم، یک هفته را با هم و در کنار هم زندگی کردن را آموختیم،یک هفته با هم زندگی را رج زدیم. تجربه بی نظیری بود،مطمئنم که واژه ها و تصاویر توانایی و قدرت بیان آموخته های من را ندارند، یادگرفتن زندگی در کنار استادی که هیچ واژه ای توانایی وصف خوبی ها و شایستگی های ایشان را ندارد؛دکتر پودراتچی عزیز، بودن در کنار استاد عزیزی هچون دکتر شیخی،بی اغراق می گم؛بی نظیر و بی نهایت بود؛تجربه دوست داشتن – نه از اون نوع کلیشه ای- بعد از 4 سال زندگی در کنار هم بعنوان همکلاسی، این بار زاویه دیدم کاملا متفاوت بود،مطمئنم که این سفر پایه دوستی ما بود،47 نفر از بهترین دوستام...
این سفر فوق العاده بود؛گردش نبود،تفریح نبود،درس 3واحدی برنامه ریزی عملی نبود،خشک نبود. تمام زندگی بود در آن همه چیز بود،خود زندگی بود؛تفریح،کار،درس از همه نوع حتی برنامه ریزی عملی،نگرانی،ناراحتی و خوشی... بقول دکتر پودراتچی عزیز: امیدوارم که در این سفر یادگرفته باشید که هرکس باید برای جمع از خود بگذرد و جمع باید برای یکی از خود بگذرد. سفری که تمام شدن و پایانش سخت و دلنشین بود:
گردنه حیران: نمی دونم چرا در اینجا به هیچ وجه نتوانستم که طبیعت را در کادر دوربینم به بند بکشم شاید برای این بود که نمی خواستم لحظه ای از معلق بودن در این زیبایی غافل بشم.
گزارش از تجربه های پر کردن پرسشنامه در شهر توریستی سرعین: در هنگام ورود به شهر آنچه بیش از همه توجه ام راجلب کرد؛ مایو فروشی ها ی شهر بودند،بهم ریختگی و اعوجاج در شهر بود تراکم زیاد و ناهماهنگی مغازه های مختلف که محصولاتی را برای فروش عرضه می کردند،بیشتر وسایل شناء و انواع شامپو... و آش، عسل،بستنی،سرشیر،آلوچه و لواشک و..بود،قهوه خانه های مختلف که دیزی و کباب و قلیان داشتند، درهمی و بی نظمی عجیب اینان در مکان گزینی و مکان یابی در شهر بیش از هر چیز توجه آدمی را به خود جلب می کرد،زمانی که با افراد وارد صحبت شدم برای پر کردن پرسشنامه دید کاملا اقتصد محور جالب توجه بود،در یک بازارچه که اکثر افراد آن از اردبیل برای کار فصلی (فروشندگی) به این شهر آمده بودندو غرفه اجاره کرده بودند،کاملا اقتصادی نگاه می کردند و دغده شان دغدغه توریستها بود،بیشترین مساله را به اسکان توریست ها و رسیدگی به توریست ها می دیدند،زمانی که از ایشان در مورد وضع خیابان ها می پرسیدم، می گفتند؛خودتان که شاهد هستید،بعد جواب می دادند. کوچک بودن این شهر بسیار جالب توجه بود چون در 11پرسشنامه ای که پر کردم تنها یک پیر مرد نگران اسکان،خانه های زلزله زده،اسکان جوانان و ازدواج ایشان بود، بقیه دغدغه هایشان را در دغدغه توریست ها خلاصه می کردند،بسیار نسبت به شهرداری موضع گیر بودند و یک آقای 34ساله از من پرسیدند که حالا اینها را پرکردی چه دردی از من و بچه ام دوا می شه؟! چند نفر هم بشدت نگران این بودند که از طرف شهرداری برایشان مساله ایجاد شود. زمانی که در مورد تسهیلات شهر برای عبور معلولین پرسیدم،می گفتند لزومی نداره چون ما حدود 4200تا5000نفر جمعیت داریم و کلا 4-5 معلول احتیاجی ندارند می شناسیمشون. یکی از مسائلی که بشدت جلب توجه می کرد؛کار کودکان بخصوص پسر بچه ها بود؛پسرها ز سنین کم 3-4 ساله در خیابان بودند و مشغول کار؛دستفروشی،بلال فروشی،لواشک فروشی،یا بهمراه پدر خود در عسل فروشی،میوه فروشی و...این پسرها بیشترین ساعات تریتی خود را در خیابان و در ارتباط با توریست ها سپری می کردند.پسری 3-4ساله در سرعین در پشت وانتی به همراه 2 پسر بچه دیگر سوار بود که تسبیح را با مهارت خاصی می چرخاند و دو پسر دیگرکامل محو قدرت و مهارت او بودند و او با این کار اعلام برتری می کرد و کارهایی را که می گفت آن دو انجام می دادند. در هر حال نادیده گرفتن هوش،خلاقیت و آگاهی شهروندان و قدرت تطبیق (سازگاری) آنان با شرایط محیطی محال است وآنچه واضح است؛ برای اصلاح و بهبود این شهر راهی نیست جز خواستن و کمک گرفتن از تک تک ساکنین این شهر.
ماسوله: بسیار زیبا بود،زیبای زیبا،اما تلخ،بعد از اینکه گردش در شهر تمام شد کلی دلتنگ بودم و از خودم حالم بهم می خورد،فقط یک لحظه تصور اینکه من بجای شهروندان این موزه شهر بودم حالم بهم می خورد،فکر کن؛هر روز افرادی بیایند خانه تو فقط برای دیدن برای دیدن در و دیوار شهر برای اینکه زیبایی صوری را ببینند، برای دیدن در و دیوار شهر ،به حوزه حریم خصوصی تو هم سرک بکشن و تجاوز کنند، وحشتناک بود تصور اینکه آنقدر زندگی آدمی تحت تاثیر نگاه بی پروای این گردشگران باشه،با قیافه ای حق به جانب به زندگی تو بعنوانیک سبک زیبایی شناسانه،یک لحظه به خودم گفتم واقعا حاضری در زمستان فقط 20روز اینجا زندگی کنی،چه لذتی می بری از اینکه آرامش زندگی ساکنین این شهر را بهم می زنی؟! و بیشتر حالم از خودم بهم خورد وقتی با آرمان زیبا، پسر بچه ماسوله ای صحبت کردیم: گفتم:اسمت چیه؟ پسر بچه:آرمان - چه اسم قشنگی داری؟! پسری یا دختر؟ - خب پسر. - مدرسه می ری؟(واضح بود 3-4 سال بیشتر نداره؟) - آره، اما معلممون سختگیره. - اشکال نداره،می خوانی ... اینجا خونتونه؟ چه خونه قشنگی دارید؟ - آره اینجا خونمونه. مکث.... می خوایم بفروشیمش بریم پیش سجاد اینا (رو سر در خونه نوشته شده بود،این خانه با تمام امکانات رهن یا اجاره داده می شود.) - خونه سجاد اینا کجاست؟ - رشت فرهنگ داشت ازش فیلم می گرفت. -چرا از من فیلم می گیری؟نگیر از خونه ها بگیر -آخه... بهش می گم نگیره -خداحافظ آرمان ما داریم می ریم. -خداحافظ... خانم... -بله -خانه سازی هام و می دی؟آخه مامانم نمی ذاره بیام بیرون -آره حتما خونه سازی ها رو از رو زمین برداشتم و کنار پنجره ای که نشسته بود رفتم و بهش دادم، خدا رو شکر کردم که لحظه ای که اومدم از صورت زیبای آرمان عکس بگیرم شارژ دوربینم تمام شد. مسلما نگاه کنجکاو ما آرامش را از زندگی ایشان برده،همانطور که خانم ها و اهالی ماسوله اصلا از دوربین مسافران گذری خوششان نمی آمد، همانطور که میله های فلزی به پنجره هاشون جوش داده بودند،حس تنفر از خودم بهم دست داد، انگار که شهر را به زنجیر کشیده باشند و من ببینم؛بعنوان سبک معماری،سبک برنامه ریزی برای توریست،چگونگی تطبیق انسان با محیط طبیعی،سبک شهرسازی و یا یک سوژه برای عکاسی. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:41 توسط نیلوفر
|
|
||