|
|
|
|
|
انتظار همیشه سخته.هیچوقت توقع ندارم که اتفاق خوب زودتر از موعد مقرر سر بزنه، یا اصلا اتفاق خوب سر بزنه؛شبیه توهم، رویاس.... حتی زمانی که قرار اتفاق بیفته هزارتا اگر، نگرانی همیشه هست؛ یعنی چی می شه؟ چطور میشه؟ اگر اینجور بشه؟ یا اگه اونجور نشه؟ از فرودگاه بدم می یاد،نمی دونم چرا هیچوقت انتظار و نگرانی و دوری اش و دوست ندارم، اما فرودگاه فقط محل گذر، فقط نقطه عبور. همیشه بدی پیشتاز بوده، یه اتفاق عالی غیر منتظره ترینم هست. اما بهترین و غیر منظره ترین،شیرین ترین و بی نظیر ترین اتفاق ممکن امروز 6صبح بی خبر یعنی یک هفته زودتر از موعد در خانه ما رو زد: نسیم،مهرداد و تیوا پشت در بودند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:59 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگر تبار تیره انسان برای زیست محتاج قصه های دروغین خویش نیست. ما ذهن پاک کودک معصوم را با قصه های جن و پری و قصرهای نور آلوده می کنیم. آیا هنوز هم، دلبسته کالسکه زرینی؟ آیا هنوز هم؟ در خواب ناز،قصرهای طلایی را -می بینی؟ (حمید مصدق)
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:9 توسط نیلوفر
|
|
||