|
|
|
|
|
سر کلاس مبانی هنر، استاد
همیشه می خواهد که فکر نکنیم در مورد طرح و طرح را بزنیم، یک چیز، یک حس، یک مساله فقط در ذهنمون باشه . در آخر هم می گویند نه،نمی
شه،آنقدر به سبک قدیم نروید، عادت ها را کنار بگذارید، به خاطر خدا فکر نکنید،
حداقل در این 3ساعتی که در این کلاسید آزادید، همه کارهاتون تکراری، همه عادت،همه
اش سنتی،خلاقیتی نداره... کتاب طراحی و ارتباطات بصری
را می خواندم؛ «از پیش فکر نکردن یعنی کنار گذاشتن منطق و بهره گیری از قدرت
انتقال؛شروع کردن به چیدن اشکال به گونه ای اتفاقی، رده بندی کردن آن ها، تقسیم
کردنشان، عوض کردن و دور و نزدیک کردن آن ها، جابجا کردن و دسته بندی کردن و لغزاندن
و چرخاندن کاغذ و بازهم عوض کردن آنها، تا آنجا که خود ترکیب اشکال به آهستگی
موجودیت پیدا کند و روش کار را به ما القا نماید.» وقتی فرهنگ،عادت ها و سنت ها
تا مغز و استخوانهامون رسوخ کرده،وقتی فکر می کنم و می بینم هیچ وقت جسارت و شجاعت
سنت شکنی و عادت شکنی را نداشتم، هیچوقت جرات این را نداشتم که در زندگیم حساب و
کتاب نکنم،فکر نکنم و فقط اجازه بدم خودم باشم تا ببینم به راستی چه شکلیم؟ اصلا
کی هستم؟ چرا هستم؟ و ... راستی نسل ما اصلا می دانیم خلاقیت چیه؟ به راستی هیچوقت آزاد نبودیم
تا بتوانیم به تنهایی معنایی داشته باشیم، خودمان را پیدا کنیم،یا شاید چیزی را
خلق کنیم. اگر هم چیزی هستیم، کسی هستیم یا می توانیم خودمان را از یکدیگر تمیز
بدهیم، خوب را برجسته کنیم و از بد فاصله بگیریم، تحت لوای فرهنگ است.راستی اگر
قالبی فکر نمی کردیم خوب و بد (ارزش ها) هنوز همین بود؟ حقیقتا از خودمان هیچی
نداریم، شاید تنها وظیفمون باز تولید همان عادت هاست در کنار ابزار تکنولوژی یا
ترجمه آنها، راستش کلی آدم دو شخصیتی هستیم، حداقل اگر صادقانه بخواهم بگم مثل
آفتاب پرست هر لحظه یک شکلم چندتا شخصیت دارم... کلا متاسفم، برای خودم،برای نسلم
و برای فرداها... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:52 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
سرویس مدرسه دخترم امسال 80هزار تومان
شده، شاگرد اول بود، شوهرم می گه پول اضافه نداریم خرج سرویسش کنیم، دیروز بهش گفت
دبیرستان رفتن و فراموش کن. دیروز نامزدش کرد؛ از دیروز دخترم فقط گریه می کنه،
آخه درس و دوست داره، به باباش گفته شوهرم نده اجازه بده درس بخوانم پیاده می رم
مدرسه... خانم موبایلت و می دی یه زنگ بزنم. یه مکث،بله بفرمایید... چه کوچولوی قشنگی. پدرش افغان ولمون کرد رفت، اینجا جامون
گذاشت و رفت. منم اینجا غریبم، کسی را ندارم یه مشت بزنه تو صورتش بشینه سر
زندگیش، بس که تو این شهر دختر عوضی ریخته ، اولین بارش نیست همیشه می خواست این
کار و بکنه الان گذاشتمون و رفت خانه شما کجاست؟ همین کوچه پشتی. پس چرا نمی ری خانه؟ خانه بدون مرد به چه دردم می خوره؟ چندتا بچه دارید ؟ 6تا سطح سواد؟ همه بی سوادیم فقط دخترم که 13ساله است
3 کلاس سواد داره علت عدم ادامه تحصیل؟ شناسنامه نداریم.آخه ما افغانیم. لایحه حمایت از خانواده فعلا از دستور
کار مجلس کنار رفت. تحلیلش برام سخته: حمایت تعریفش چیه؟
منظور از حمایت از خانواده چیه؟ قید فعلا برای چی؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 1:14 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه یه تابوهایی برای خودمان داریم، شاید بشه اسمش و گذاشت اخلاقیات، که همیشه برای جامعه مهمه، همیشه از ترس تنبیهات اجتماعی رعایتشان می کنیم، گاهی برامون درونی می شه که شاید بشه اسمش و گذاشت ارزش، گاهی هم نه فقط از ترس تنبیه اجتماعی،یا برای پذیرفته شدن در جمع به آن تظاهر می کنیم. وقتی سر صحبت ها می شینی تازه می فهمی که خیلی از مسائلی که احساس می کنی داره خفت می کنه شاید برای خیلی ها مساله ای نیست،پذیرفته شده است.طرز تلقلی شان جزء این نیست. وقتی نگاه هرزه ای هر لحظه اعصابت و خرد می کنه،وقتی در هر لحظه باید مواظب نگاه کثیفی باشی و وقتی حق خودت می دونی آزادی را و پنهان و آشکار رسمی و غیر رسمی چکمه ای را می بینی که گلوت و فشار می ده؛ همیشه با خودم در گیرم که من آزادم بپوشم،بخندم،راحت در خیابان شهر خودم،مملکت خودم بدوم راه برم اما چرا تمامی این حقوق از من سلب می شه؟ چرا همیشه باید مواظب باشم؛ مواظب راننده: وقتی ازم می پرسه شما متاهلید؟ چه جوابی دارم جز اینکه بگم:ببخشید متوجه نشدم چه ارتباطی به شما داره وقتی می خوام از ماشینش پیاده بشم می گه دعوا داری بریم کلانتری. مواظب عابر: دستای کثیفش که بهم نخوره. مواظب در و دیوار و ........... یکی از سوال های پرسشنامه ها این بود که آیا در محل شما مزاحمت هست؟ چقدر؟ بعضی از جواب ها وحشتناک بود؛ یه پیرمرد 67 ساله: -تو محل شما مزاحمت هست؟ -منظورت چیه؟ برای دخترا؟ -بله. -نه اون که مزاحمت نیست جوانیه پسراس دیگه.(بعد خنده...) یه دختر 16ساله: -آره وحشتناکه،دختر که می ره بیرون پیر و جوان وجبش می کنن؟ از غروب به بعد در محلمون تنها بیرون نمی ریم. -پدر خانواده سرش و از پنجره بیرون می یاره: چی می گی دختر نه نیست در این محل پسرای ما غیرت دارن برای هم محله ای ها مزاحمت ایجاد نمی کنن. اما اگه کسی از بیرون بیاد شب باشه بخصوص شاید.اما من که ندیدم و نشنیدم تا بحال. یه خانم میانسال: -نه خوشبختانه در این محل همه هم می شناسن دخترا مجبوراً رعایت کنن واسه همین پسرامونم خوبن. در بازار تهران: -از یه آقای میانسال: -آره دخترم بازارم جزء ای از این شهر هرچی هر جا هست اینجام هست. یه آقای میانسال دیگه: -نه بازاری ها شرف دارن،به ناموس مردم نگاه نمی کنن. یه آقای به نسبت جوان: - خب آره اما تقصیر خانماس خودشان می خوان اگه سنگین بیان این مسائل که ایجاد نمی شه. چرا هیچوقت کسی که با نگاهش به حریم خصوصی من تجاوز می کنه توبیخ نمی شه؟ چرا من همیشه مقصرم؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هزار چرای بی جواب. هر چی هست از ماست که بر ماست. تابوهای من از من دور نیستن. در وجود من جای دارن،خیلی نزدیک. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:12 توسط نیلوفر
|
|
||