تبليغاتX
وارونه

گرفتار

 

وحشت زده

 

مبهوت

 

از شعبده ی زیستن

 

به چشم دیدن

 

به گوش شنیدن

 

به دست سودن

 

به بینی بوییدن

 

به زبان چشیدن

 

به قصد دریافت آن که

 

زنده گی چیست

 

چه می تواند باشد.

 

گرفتار وحشت زده

 

مبهوت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 22:42  توسط نیلوفر  | 

((-وقتی شب به آسمان نگاه می کنی چون من در یکی از آن ستاره ها ساکنم، و چون در یکی از آن ستاره ها خواهم خندید آن وقت برای تو چنین خواهد بود که همه آن ستارها دارند می خندند. تو ستارگانی خواهی داشت که خندیدن بلدند!

و باز خندید.

-و وقتی تسکین پیدا کردی (چون انسان همیشه تسکین پذیر است) از آشنایی با من خوشحال خواهی بود. تو همیشه دوست من خواهی بود و دلت خواهد خواست که با من بخندی. و گاهی پنجره خود را برای تفریح خواهی گشود... و دوستان تو از اینکه تو به آسمان نگاه می کنی و می خندی بسیار تعجب خواهند کرد. آن وقت تو به ایشان خواهی گفت:«بلی، من از دیدن ستاره ها همیشه خنده ام می گیرد!» و ایشان تو را دیوانه خواهند پنداشت. و خواهی دید که من تو را بدجوری دست انداختم!...

و باز خندید.))*

این روزا همه اش برام گندم زاره، کاش منم بلد بودم و های های گریه می کردم.

این روزا بدجور دلتنگم،شاید باور کردنی نباشه؛اما دلتنگ همه چیز و همه کس، همه خاطرات و لحظاتم مثل خوره افتاده به جونم، لحظه ای نیست که مثل فیلم از جلوم رد نشه. مثل سردردی که این روزا باهم عجین شده، دلتنگی ها با هم عجین شده. کاش منم جرات داشتم که مثل روباه به گندم زار نگاه کنم. اما شاید راست می گن: مغرورم،اما نه خودم می دانم ترسوام، جرات ندارم،بی صبرم،تحمل ندارم،کاش بجای اینکه هر لحظه خودم را سرگرم کنم و از لحظه ها و خاطره ها و دلتنگی ها فرار کنم، داد می زدم و می گفتم:-حداقل به خودم- که من هر چه را اهلی کردم همیشه مسئول آن خواهم بود و داد می زدم که من و اهلی کردی... نمی دانم شاید اسمش غرور،شاید از خود راضی بودن یا هر چیز دیگه،اسمش برام مهم نیست. مهم اینه که یه عادت قدیمیه، مثل اون روزا که دلم براش پر می کشید و برای فرار یا ... وقتی تلفن زنگ می زد می رفتم حمام و دوش و باز می کردم و گوش های خودم را می گرفتم تا صدای مهرداد نازنین برادرم و نشنوم،اما این روزا دیگه پوست کلفت تر شدم، موقع جدا شدن چه برادرام چه نازنین خواهرام چه تیوا کوچولوم چه نازنین دوستام که بودنشون و دوست دارم نبودنشون تنهایی مطلق و سرماست می ایستم و تو چشماشون نگاه می کنم با سردترین و بی تفاوت ترین نگاه ممکن می گم خداحافظ یا آخرش می گم مواظب خودت باش. هر لحظه تصمیمم عوض می شه، مرددّم ، از دست خودم خسته ام، عصبانیم. حداقل این روزا که صبرم کم شده بی تاب و خسته ام؛ از خودم ، دوست دارم تنها باشم. تنهای تنها ذهنم به هرجا که می خواهد سربکشه هر خاطره ای را که دوست داره هی تکرار کنه از هر کسی تا شاید خودش رضایت بده و تموم کنه،هی به خودم نهیب می زنم که زندگیه،زندگی جریان داره، نمی توانی بهش حکم توقف بدی اما باز تمام دوری های این روزا و دور شدن ها از نزدیکام و نزدیکایی که دور می شن،نزدیکایی که نزدیک نیستن،کلافه ام کرده، همه گذشته چه یک ساعت پیش باشه، چه یکسال پیش چه وقتی که نیلو با موهای خرگوشی با مامان می رفت که خانومه براش شلوار و ژاکت جوجه دار ببافه ، همه اش برام تکرار می شه...

این روزا دارم فرار می کنم،اما نمی شه: آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشه باید پیه گریه کردن را به تن خود بماله...


*شازد کوچولو،آنتوان دوسنت اگزوپری


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:13  توسط نیلوفر  |