تبليغاتX
وارونه

این روزا برام خیلی متفاوته،از بچگی عادت داشتم حتما بدونم قرار چه کار کنم و برای آن کار؛ تمام لحظه،فکر و ذهنم را می گذاشتم.تفریحم،بازیم،خواندن و همه چیزم را یه جورایی با رویای کاری که قرار بود روزی انجام بدهم و نقشی که قرار بود بپذیرم سازمان می دادم. تنها زمان هایی احساس راحتی می کردم که بدانم قرار ه  یا می خواهم مثلا در چند سال آینده چه نقشی بگیرم یا الان تا ماه آینده چه کارهایی باید بکنم، وقتی می روم سراغ دستنوشته های دوران دبستانم با یک آرمانشهری روبه رو می شوم که شاید برای احترام به صداقت رویاهای کودکیه که الن هم برای رسیدن به خیلی از آنها دست و پا می زنم. تقریبا یک یا دو ماه پیش بود متلاطم بودم ،آرام نداشتم که چه می خواهم و چرا از خودم انقدر دورم، اما این روزا به جبر زمان فقط در لحظه زندگی می کنم با تمام وجود فقط می خواهم امروز کارم را درست انجام بدهم،لذت عجیبی داره که نتیجه تلاشت را شب ببینی،شاید به اندازه گذشته حتی ماه پیش قرار نیست کار عجیبی بکنم یا دنیا را با دستام تغییر بدهم،اما لذت در لحظه بودن و راحت گذشتن را کم کم دارم حس می کنم. در این 5سال دانشجویی خدا می داند که چقدر کلاس رفتم و چقدر کارایی را که دوست دارم را انجام دادم اما همه اش  برای فرداها بود شاید برای همینه که همه را تلنبار کردم  و حرفه هایی را که بلدم جز برای نیاز شخصیم بکار نمی برم. اما آرمانشهر من یه مشکل کوچیک –شایدم بزرگ-داشت، همه اش پر بود از اتفاق های خوب جای هیچ تاریکی و غمی براش نگذاشته بودم دنیام همیشه اونی بود که دوست داشتم. مامان همیشه وقتی  خسته ام و غم دارم می گن که ان ها لازمه برای اینکه یادت نره،برای اینکه قدر زمان و لحظه هات و بدونی و برای اینکه ببینی اصلا ارزش داره که با ناراحتی از آدما و لحظه هات دور بشی؟! یادم نرفته که هر وقت با دوستام حرف می زدیم و درد دل می کردیم اگر نمی دانستند چه کار کنند می گفتم می دانی مشکل تو چیه؟اینه که نمی دونی می خواهی چه غلطی بکنی؟ وقتی با  پریا حرف می زنم به لقب خدای تصمیمات و پرودگار انقلابات درونی مفتخر می شوم، از این حالت ناراضی نیستم،فقط گاهی افسوس زمان از دست داده ام را می خورم هر چند هر زمان فرصتی داشته باشم برای رسیدن به رویای پاک کودکیم  درنگ نخواهم کرد.


با تاخیر برای روز جهانی ایدز:

این صفحات را خواندم و اینها به نظرم آمد:

نگاه قالبی و درونی کردن نقش ها و سبک زندگی ما باعث آسیب پذیری زنان و دختران در جامعه شده است. وقتی حرف زدن در مورد خود و جسممان یک تابو است.وقتی احساس سرکوب می شود با ابزار کنترلی چون ختنه  دختران به خود سانسوری دست می زنیم نتیجه ای غیر از مواجه شدن با انواع بیماری ها نخواهیم داشت. فقط کافی اس هر کدام از خودمان بپرسیم چند بیماری مقاربتی می شناسم؟ علل رواج و راه های  پیشگیری از آنها چیست؟ آیا اطلاعات ما درست است؟ از کجا این اطلاعات را بدست آوردیم؟ جمع دوستان؟ آموزش رسمی از طریق رسانه جمعی،مدرسه یا دانشگاه؟ و یا فیلم های پورنو؟بیماری هایی همچون سرطان سینه،ایدز،انواع عفونت ها و... غیر از این است که با آموزش چگونگی تشخیص آن می توانستیم افراد را حساس کرده و خیلی زود جلوی آن را بگیریم؟ غیر از این است گفتن در مورد بدن تابوست؟ کاش در دوران راهنمایی در ابتدای بلوغ به جای درس حرفه وفن که پخت الویه و بافتن ژاکت را به ما آموزش می دادند درسی  داشتیم که در آن می آموختیم با بدن خود دوست و مهربان باشیم، یاد می دادند تا در زمان پریود کمتر عذاب جسمی و روحی بکشیم و از خود و بی رمقیمان حالمان بهم نخورد،کاش یاد می دادند که چطور باید نسبت به سینه هایمان حساس باشیم تا زودتر از بیماری مثل سرطان که تمام زیبایی و زنانگی زنان و دختران درگیر با این مساله را بهم می ریزد را تشخیص دهیم و کاش با آموزش سبک درست زندگی و آموزش اینکه زنان بعنوان یکی از شرکاء جنسی و نه یک فرد منفعل در یک رابطه حقوقی نیز دارند، حقوقی که باید ضامن سلامت جسمانی و روانی ایشان باشد.کاش تابوها را در وجودمان می شکستیم.

روبان سرخ:نماد همدردی با قربانیان ایدز. روبان سفید مبارزه با خشونت علیه زنان.روبان صورتی:آگاهی بخشی در مورد سرطان سینه

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 1:58  توسط نیلوفر  |