تبليغاتX
وارونه
این مطلب آخرین کار عملی رسمی در دوره کارشناسی ام بود برای درس برنامه ریزی توسعه جهانگردی با راهنمایی دکتر خاکساری؛

امروزه با گسترش و بهبود وسایل حمل و نقل،آموزش،رسانه های جمعی و... سفر کردن همچون گذشته چندان سخت نیست. آموزش نیز باعث بهبود شرایط بالارفتن سطح علم و در نتیجه کارایی افراد جامعه شده،رسانه های جمعی با نشان دادن و به تصویر کشیدن شهرها و کشورهای دیگر ما را ترغیب می کنند که کوله بار خود را ببندیم و عزم سفر کنیم.

در جامعه امروز ما دیگر نمی توان زنان به عنوان نیمی از جامعه را نادیده گرفت. شاید به علت سختی راه و به درازا کشیدن سفر بوده است که در گذشته سفر بیشتر مرد گزین بود، اما امروزه با بالا رفتن سطح تحصیلات و جایگاه زنان در مناصب و جایگاه های شغلی و در نتیجه استقلال مالی دختران و زنان مثل گذشته حاضر به خانه نشین شدن نیستند و تمایل بیشتری به سفر کردن دارند، اما نکته قابل توجه محدودیت های است که در سفرها متوجه زنان است. محدودیت های عرفی و قانونی چه قبل و چه در حین سفر، اما نکته قابل توجه این است که با نگاهی به آمارها و حضور زنان در عرصه های اجتماعی دست وپنجه نرم کردن با نظام پدرسالارانه خیلی از عرف ها قوانین عوض شده ما نیز به عنوان برنامه ریز به خصوص در عرصه اجتماعی نمی توانیم این جهش و رشد اجتماعی را نادیده بگیریم چرا که این فراگیری مانند تمامی عرصه ها در عرصه گردشگری نیز دیر یا زود خود را نشان خواهد داد و برنامه ریز باید موقعیت و نیازهای جامعه را درک کند.

اگر در زمان مناسب توجه شایسته به این مقوله شود به راستی می توان تا حد زیادی از آسیب پذیری بانوان در سفر ها کاست و باعث رونق این سفرها و در نتیجه رونق صنعت گردشگری شد. در این کوتاه سعی می شود محدودیت زنان در گردشگری داخلی مورد بررسی قرار گیرد.

در های گردشگری به روی زنان باز است.

این شعاری است که از سوی UNWTOدر روز 27سپتامبر (روز جهانی گردشگری) برای سال 2007در نظر گرفته شده است.این مساله نشان دهنده تغییر این الگو در سطح بین المللی نیز هست.

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:36  توسط نیلوفر  | 

سه سال گذشت از ترس و تمامی احساس های مبهمی که به تو تازه وارد داشتم. وقتی شب زنگ تلفن به صدا درآمد و بابای نازنینت هیجان زده گفت: بچه به دنیا آمد.یک حس مبهم  با ترسی غریب با من عجین شد. از آن روز این احساس ها حتی برای لحظه ای ازم دور نیستند،احساس هاییی که دیگه نه مبهم اند و نه غریب.حس دوست داشتن موجودی که پا به این دنیا گذاشته و وجودش و روحش تسکین بخشه، دوری ها و ندیدن هامون زیاده اما فکر کردن در مورد فرشته کوچکمان ،دیدن عکس هاش و لمس کردن و بوییدنش آرامش بخش است. موجودی که زمینی است . نمی دانم از کدام سیاره دل بریده و آمده اینجا اما دغدغه گل کوچیکش و داره، با صداقت و غرورش می خواهد خیلی چیزها را به ما بگه و خیلی از بدیهیات و جلوی ما می شکنه،داشتم از احساس هایی می گفتم که با آمدنت وجودم را تسخیر کرد.حس دیگه ای که از اون لحظه تا الان با منه ترسه. اوایل ،  ترس مبهمی بود که نمی دانستم از چیه، بعد ترس از مواجه شدن باهات بود، ترس از اینکه نکنه از دستم  ناراحت بشی  اما عمه کوچولو بیشتر از هر چیز از آینده می ترسه  از اینکه قراره چی بشه؟ یا چه شکلی بشه؟تیوا مطمئنم خیلی سخته که بخواهم احساس منو درک کنی وقتی صداقت و غرور را در چشمات می بینم ترس از اینکه کی می شکنی دلم را می لرزونه، تیوا باورت نمی شه که در بدترین و غیر قابل تحمل ترین شرایط گفتن اسمت توی خانه یا گفتن یکی از شیرین کاری هات آب روی آتیشه، همه آروم می شن و لبخند به چهره همه می شینه . عمه تمام قلدری هات و دوست دارم، وقتی بهم می گی نیلو کوچولو جون می گیرم. تیوا سخته برام؛ نمی توانم آینده ات را تصور کنم . امیدوارم نشکنی پسر، عزیزکم هیچوقت به حست شک نکن، نگذار حست آلوده بشه ، این یادت باشه خیلی چیزا آروم آروم می یاد و جای خودش و حسابی باز می کنه، آنقدر آروم که متوجه آمدنش نمی شی اما رفتنش، انقدر تلخه که تمام وجودت را ریش ریش می کنه، عمه نگذار بشکنی، خیلی ازت بزرگتر نیستم اما می دانم که نسبت به هر چیز و هر کس حس مخصوص خودش هست ،تیوا این یادت نره لحظه ها و آدم ها تکرار نمی شن،می گذره همه چیز اما وقتی کسی حس خودش را درونت بیدار کرده باشه  هر چقدر هم جریان زندگی از هم دورتون کنه  یا به جبر زمان مجبور باشید در حین نزدیکی دور باشید اما باز دیدنش فکر کردن بهش کلی حس و بوی خوب را برات زنده می کنه، تیوا نمی دانم جه دلیلی داره تولد سه سالگیت این همه حرف برات بگم نمی توانم احساسم را بهت نشان بدهم ، اما چرا در این صفحه می گذارم؟!اصلا روزی می توانی اینجا را بخوانی شاید این کارم عبث یا شاید برای آرام کردن خودمه.
تیوا تا همیشه بدون گوشی هست برای شنیدن هر چی که برای گفتن داری و بدون  همیشه کلی حس خوب برام خواهی داشت، کلی خاطره  وبیشتر از همه تسکینم هستی، اما نمی دانم من برای تو چی دارم؟تیوا گل منی.
عمه کوچولوت 
بهمن87     


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:38  توسط نیلوفر  | 

فیلم گوزنها را دیدم، نگاهش مثل تمام آثار دهه پنجاه مرز خوب و بد را خیلی تیز مشخص کرده بود. این باعث شد که زیاد سوژه اصلی برام جذاب نباشه، اما صحنه هایی از این فیلم به وجودم چنگ انداخت تصویرهایی که بعد از حدود سی سال هنوز هست از آن موقع احساس می کنم آب یخ ریختن رو تمام وجودم،هیچ جا نرفتیم هنوز سر جای خودمان هستیم. یکی از تصاویری که همیشه برام غیرقابل تحمل است؛کرامت(؟!)  و ترحمی که یک انسان بالا شهری ثروتمند با دیدی انسان دوستانه مقداری غذا بعنوان صدقه یا هر تعبیر دیگری می برد و در جاهایی که نیاز دارند پخش می کند و حتما احساس آرامش می کند، اما همیشه برام غیرقابل تحمل است این حس از بچگی آزارم می داد از روزی که امیر ارسلان را دیدم ،نیرویی که وجودش بهم داد و من در مقابل هیچ ندارم و نداشتم که به تمام شور کودکیش بدهم از یادم نرفته هنوز از خودم خجالت می کشم، از امیر ارسلانها خجالت می کشم، این تصویر دقیقا این حس را در من زنده کرد.

تصویری که صاحبخانه داشت اثاثیه را می ریخت تو کوچه و مستاجر می گفت چه کار کنم در این ماهه گذشته سه بار خون فروختم،یاد آدم های دیالیزی و کسایی که کلیه هاشون را می فروشند انداختم.

تصویری که پاسبان داشت موهای پسر جوان را می تراشید یاد خودم و نسلم افتادم که دلخوشی های کوچکمان را می تراشند .

تصویر...

بنظرم هیچ جا نرفتیم فقط پست تر شدیم چون دیگر حتی جرات به تصویر کشیدن اینها را هم نداریم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:29  توسط نیلوفر  |