|
|
|
|
|
هرچی می گردم پیدام نمی شه.خودم نیستم؛ نه کارام، نه حرفام، نه برخوردا هیچ چیز مال من نیست نه دلگیری هر روزه ای که مثل سایه دنبالم افتاده، همه اش منتظرم، همه اش تو رویاهام منتظرم که نیلوفر خودش بشه مثل قبل، روزا پشت هم میروند و من خودم و گول می زنم خودم را با خیال اینکه الان موقعیتش نیست ،بگذار حالا، می گذره راضی می کنم اما لحظه ها و روزا دارند می رن و تموم می شن بدون اینکه خودم باشم، همه اش یه نقاب هایی می کشم رو صورتم تا بگم همه چیز خوبه مثل همیشه، مثل سابق. جواب اوضاع چه جوره؟ همیشه خوبه است. خودم لحظه ها و کارام و قبول ندارم. کارم شده اینکه خودم را توجیه کنم برای خودم تا حداقل بتونم خودم را تحمل کنم.سرتاپام تناقضه. خودم نیستم. شایدم من اینم، نه اونی که تو ذهنم دنبالشم چون روزام و این نیلوفر که شب می کنه. بدجوری قالب تهی کردم، همین. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:49 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
مادرم، مادرانم که با تمام وجود سختی ها را به جان خریدید تا حلاوتی را برایمان به ارمغان آورید حلاوت محبتتان را حلاوت ایثار، آزادی و گذشتتان را روزتان مبارک، دخترکانی که جوانی خود را آرمان و آرزوی خود را در آزادی دیدید و برای آزاد بودن فروتنانه از خود گذشتید، دختران کوچک این سرزمین که برای آزاد بودن به بند تن دادید، چین های صورتتان ،خم های ابرویتان گویای مسیر دشواری است که در پیش داریم روزتان مبارک آرزو می کنم به عنوان یک زن لایق گذشت ها صبوری های زنان این سرزمین باشم به امید روزی که سر جای خود باشیم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 23:8 توسط نیلوفر
|
|
||