|
|
|
|
|
هیاهوی این روزا انقدر زیاد شده که خیلی چیزها به چشم نمی یاد، از یاد رفته، گم شدن در این شلوغی یا شایدم از بس با ما بودن و بعنوان بدیهیاتمان یادمان می ره که بهشون توجه کنیم. بدیهیاتمان شدن و باید باشند، اما خودمان در حاشیه لهشون می کنیم. از امیرارسلان ها گرفته تا عقایدمان؛ ارزش ها و ضد ارزش هایمان. از ترس بدتر، به بد تن می دهیم اصلا اجازه تصور خوب را از خودمان گرفتیم، به غول بد انقدر پر و بال دادیم که تفکیکش با معجزه گاهی سخت می شه، پشت بد پناه گرفتیم.از خودمان پرسیدیم چرا الان؟ نمی توانم قبول کنم که 4،8 یا 12 سال پیش بلوغ فکری نداشتیم، یا الان آدم های مطلع تری شدیم، در صورتیکه نرخ چاپ کتاب و روزنامه و رسانه آزاد نداریم، هر چه داریم از آزاد اندیشانی که از گوشت و پوست خود مایه گذاشتن ، آیا واقعا بزرگترین خواسته من بعنوان یک شهروند فقط اینه که بدتر بره؟ بعدش چیه؟ ضامن اجرایی اش چیه؟ چقدر یوتوپیایی که ساختیم به واقعیت نزدیکه؟ چطور می توانم قبول کنم که سراومد زمستان را از کلیپ انتخاباتی نخست وزیر دهه 60 بشنوم؟ چرا رضایی انقدر بی سرو صدا داره کارش و پیش می بره؟ چطور هنوز از گفتار و رفتار آقای رئیس جمهور متعجب می شوم؟ چطور کروبی اسم خانم زهرا بنی یعقوب و گفت در رسانه به اصطلاح ملی گفت و کسی نشنید ؟ چطور می توانم قبول کنم که فقط در این چند روز واژه وطن معنی پیدا می کنه؟ همان وطنی که از هر 4 سال 1ماه همه با هم برابریم و وطمان یکیست؟ و مناظره هایی که به سریال علی بابا و چهل دزد تشبیه شد. رئیس جمهور من:
رای من رنگی نیست و شتر سواری دولا دولا نمی شه.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 2:1 توسط نیلوفر
|
|
||