تبليغاتX
وارونه
دوباره بابا آمدن باهام حرف بزنن. دلش گرفته بود. می خواست از حس هاش بگه. می خواست بگه نمی دانم از چی. نیلو چی کار کنم؟کاری از دستم بر نمی یاد؛ وقتی مادرت و می بینم و  کاری نمی توانم بکنم.آخه تو می گی من چی کار کنم...نگذاشتم. نتوانستم بگذارم حرفش تمام بشه انگار که نشنیدم  و سعی کردم از دستش لیز بخورم و از اتاق اومدم بیرون. با سر و صدای زیاد ظرف ها را می شستم. برگشتم ؛ بند بند صورتش بهم می گفت که احتیاج داره باهاش حرف بزنی که برات بگه، که حداقل بعنوان دختر کوچیکش به درد دلش گوش کنم.دست خودم نبود.باز  لبم و گزیدم و فقط خیس شدن صورتم و حس می کردم. تمام مدت به ترس و عجز خودم .ترس از دست دادن.ترس دیدن اشک های بابا، عجز از حرف زدن یا حتی شنیدن حرف های بابا.ترس از خیس شدن صورتم و ... سریع اومدم اتاقم . در را محکم بستم. پناه بردم به تنهایی خودم. بعد از چند ماه بابا اومدن با هم حرف بزنن.حرف های پدر و دختری.حرف هایی که باید می شنیدم. حرف های بابام برای خودم. ناتوانم و مستاصلم. می ترسم وقتی شجاعتم را پیدا کنم که این ترس و غرور لعنتی همه چیزم و ازم گرفته باشه. و لعنت بر من ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:16  توسط نیلوفر  | 

مثل این چهار تابستانی که گذشت: با بچه های دبیرستان.برای ناهار. محل قرار یه رستوران. شده رسم هر ساله؛بگو و بخند و سربه سر گذاشتن و تکرار خاطرات، آرزوی میز و نیمکت های مدرسه و گفتن از خودمان و احوالمان و چه کردیم و برنامه هامون وآرزوهامون.

 اوایل نزدیکتر بودیم، از حال هم بیشتر خبر داشتیم یا شاید رک و راست تر بودیم.

 نشستیم،گفتیم،خندیدیم و حال و احوال می کردیم. می خندیدیم، سکوت کردم و بعد گفتم از این ده ماه اخیر، لبخند می زدم و آخرش باز خندیدم. گفتن چقدر شادی هنوز و باز خندیدم... بعد شروع کردن گفتن در تمام مدت فکر می کردم مگر می شود انقدر زندگیهامون تغییر کنه؟ می خندیدیم اما پس خنده هر کدام...

سال به سال می گذره.دوری.دلتنگ شدن.رفتن.بغض.خداحافظی.خندیدن.آرزو کردن با تمام وجود.رفتن و سکوت.بغض قورت داده.سکوت. دوری ، دوری و رفتن و تنهایی؛ گاهی گرفتاری و تغییر زندگی در همین شهر، گاهی؛ چمدان. فرودگاه.هر چی هست:دلتنگی،دلتنگی و تمنای باهم بودن. انگار این سال ها هیچ چیز آرام نداره...


سرم که گذاشتم رو بالش تصور می کردم وقتی دوباره هم و ببینیم چقدر تغییر کردیم؟! خودمان،زندگی هامون. واقعا باز همینقدر مشتاق هم هستیم؟! به همه فکر می کردم به همه آدم هایی که دورهای زندگیم و حتی تمام زندگیم بهشون دوخته شده و اگر نباشن آن سالها نیستن و یا حتی من نیستم. به رفتن ها و آمدن ها. دوری و بی خبری. عارف رفت. ایده هم رفت. ایلقار هم داره می ره. بهزادم باز می ره. و این رسم زندگیه و نمی دانم این قطار لعنتی کی جلوی پای بقیه ترمز می کنه؟

قطاری که تو را برد

چه چیزی را با خود بر می گرداند؟

 

تعادل دنیا

گاهی فقط به مویی بند است

 

لوکوموتیوران تو

کاش این را می دانست!

(حافظ موسوی)


هر وقت گذرم به چهار راه ولیعصر بیفته، هر وقت شاتر دوربینم صدا کنه.هروقت از ولیعصر،ایرانشهر،حافظ،کریمخان  بگذرم.بروم یک نمایشگاه عکس خوب.بروم خانه هنرمندان.بروم کافه78 و از آن دم نوش های مسخره بخورم. هر وقت دلم پر باشه و یه دوست خوب بخواهد که همه احساس هاش و راحت بگه با حرفهاش بهم جرات بده. هر وقت فیلم فروش های خیابانها را ببینم. هر وقت دلم بخواهد به غرغرهای یک نفر بخندم.یک گشت طولانی در یک کتابفروشی.هر وقت بخواهم بی خیال بخندم به همه اتفاق های تلخ. هر وقت یک دوست خوب بخواهم که روزای ساده و یکنواختمون را با هم سر کنیم.مطمئنا یک لبخند می زنم به 22سالگی که با ایده عزیزم روزمرگی هامون سر می کردیم.امیدوارم که همه روزهای پیش روت با تمام اتفاق های تلخ و شیرینش با آرامش بگذرونی. نمی دانم کدام ایستگاه قطار می ایستد و ما دوباره هم را محکم در آغوش می گیریم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 20:58  توسط نیلوفر  |