تبليغاتX
وارونه

حدودا پارسال همین موقع ها بود، فکر می کردم دیگه بدتر از این نمی شه. باورم نمی شد. لمس بودم. دیوانه بودم. هنوزم باورم نمی شه. دیوانه ام هنوز. یک ساله مثل اون موقع ها قهقهه نزدم. یکساله مثل اون روزا از کسی دلگیر نشدم. یک ساله که اونجور که باید هیجانزده نشدم. یکساله که شبا بالشم خیس می شه. یکساله فهمیدم خیلی چیزا ارزش ناراحتی و دور شدن نداره. یه روابطی هست یه دوستی هایی هست که بهتره اگه چاره ای نداری فریزش کنی اما خرابش نکنی. یکساله که کمتر دلتنگ می شم. یکساله که بیشتر دوست دارم همه چیز و همه کس. یکساله که زندگیم تغییر کرد. یکسال از شنیدن خبر مریضی مامان می گذره . پارسال که شنیدم فکر می کردم دیگه بدتر از این نمی شه و باور دارم بدترین خبر زندگیم بود. اما این روزا می بینم که بدتر از پارسالم می شه. همه چیز. آدما. روابط. دوستی ها. حتی حال مامانم. کاش باور می شد که ممکنه خواب باشه یا بدتر از اینا دیگه نشه. اما...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:15  توسط نیلوفر  |