|
|
|
|
|
یه همدم می خوام، یه همراه می خواهم یکی که باهم بلند شیم و این روزای سگی و باهام بریم، آنقدر بی دلیل و بی بدیل بخندیم که همه چی سهل شه حتی سختی این روزام... این روزا خودم را می خواهم، همدمی و همراهی خودم را فقط. همه اش دلتنگ می شم اما ترحم نمی خواهم ، خودم را می خواهم . دلم تنگه تو خیابونای شلوغ با خودم برم و حرف بزنم و با خودم هجی کنم دلم می خواهد وقتی تو شلوغی خیابان ولیعصر خودم را پیدا می کنم صورتم خیس نباشه. تنهایی و می خواهم بدون ترحم... می خواهم به آیینه نگاه کنم و خیلی چیزا رو نبینم.... دلم برای همه چی و هممون نسوزه. دلم جسارتم می خواهد. کاش فقط پیدام بشه ...ساده است که چگونه می زییم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:22 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
حدودا پارسال همین موقع ها بود، فکر می کردم دیگه بدتر از این نمی شه. باورم نمی شد. لمس بودم. دیوانه بودم. هنوزم باورم نمی شه. دیوانه ام هنوز. یک ساله مثل اون موقع ها قهقهه نزدم. یکساله مثل اون روزا از کسی دلگیر نشدم. یک ساله که اونجور که باید هیجانزده نشدم. یکساله که شبا بالشم خیس می شه. یکساله فهمیدم خیلی چیزا ارزش ناراحتی و دور شدن نداره. یه روابطی هست یه دوستی هایی هست که بهتره اگه چاره ای نداری فریزش کنی اما خرابش نکنی. یکساله که کمتر دلتنگ می شم. یکساله که بیشتر دوست دارم همه چیز و همه کس. یکساله که زندگیم تغییر کرد. یکسال از شنیدن خبر مریضی مامان می گذره . پارسال که شنیدم فکر می کردم دیگه بدتر از این نمی شه و باور دارم بدترین خبر زندگیم بود. اما این روزا می بینم که بدتر از پارسالم می شه. همه چیز. آدما. روابط. دوستی ها. حتی حال مامانم. کاش باور می شد که ممکنه خواب باشه یا بدتر از اینا دیگه نشه. اما... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:15 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم که صدای مرا به جانب من باز پس نمی فرستاد. چرا که می بایست تا مرگ خویشتن را من نیز از خود نهان کنم. (شاملو)
بیست و سه سالم به سختی تمام شد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:17 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
خواستم شعرش را برایم بخواند،
گفتم خصوصی که نیست؟!
گفت شعر که خصوصی نمی شود! می شود؟!
به یاد آوردم که ؛ خصوصی ترین شعر زندگی من هر روز در خیابان های عمومی راه می رود، وسایل نقلیه ی عمومی سوار می شود، یا در کافه، رستوران های عمومی با دوستانش که من نمی شناسم، می نشیند...
کمی گیج و مُردّد گفتم نه، نیست ، تا زود تر شعر عمومی اش را برایم بخواند. این شعر و پارسال همین موقع ها از بلاگی برداشته بودم و در بلاگ360 لینک کرده بودم که متاسفانه آدرس بلاگ نبود. به یاد احوال و افکار روزای دور... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:41 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره بابا آمدن
باهام حرف بزنن.
دلش گرفته بود.
می خواست از حس هاش بگه. می خواست بگه نمی دانم از چی.
نیلو چی کار
کنم؟کاری از دستم بر نمی یاد؛ وقتی مادرت و می بینم و کاری نمی توانم بکنم.آخه
تو می گی من چی کار کنم...نگذاشتم. نتوانستم بگذارم حرفش تمام بشه انگار که
نشنیدم و سعی کردم از دستش لیز بخورم و از
اتاق اومدم بیرون. با سر و صدای زیاد ظرف ها را می شستم. برگشتم ؛ بند بند صورتش
بهم می گفت که احتیاج داره باهاش حرف بزنی که برات بگه، که حداقل بعنوان دختر
کوچیکش به درد دلش گوش کنم.دست خودم نبود.باز
لبم و گزیدم و فقط خیس شدن صورتم و حس می کردم. تمام مدت به ترس و عجز خودم
.ترس از دست دادن.ترس دیدن اشک های بابا، عجز از حرف زدن یا حتی شنیدن حرف های
بابا.ترس از خیس شدن صورتم و ...
سریع اومدم اتاقم
. در را محکم بستم. پناه بردم به تنهایی خودم.
بعد از چند ماه
بابا اومدن با هم حرف بزنن.حرف های پدر و دختری.حرف هایی که باید می شنیدم. حرف های
بابام برای خودم. ناتوانم و مستاصلم.
می ترسم وقتی
شجاعتم را پیدا کنم که این ترس و غرور لعنتی همه چیزم و ازم گرفته باشه.
و لعنت بر من ...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 22:16 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل این چهار تابستانی که گذشت: با بچه های دبیرستان.برای ناهار. محل قرار یه رستوران. شده رسم هر ساله؛بگو و بخند و سربه سر گذاشتن و تکرار خاطرات، آرزوی میز و نیمکت های مدرسه و گفتن از خودمان و احوالمان و چه کردیم و برنامه هامون وآرزوهامون. اوایل نزدیکتر بودیم، از حال هم بیشتر خبر داشتیم یا شاید رک و راست تر بودیم. نشستیم،گفتیم،خندیدیم و حال و احوال می کردیم. می خندیدیم، سکوت کردم و بعد گفتم از این ده ماه اخیر، لبخند می زدم و آخرش باز خندیدم. گفتن چقدر شادی هنوز و باز خندیدم... بعد شروع کردن گفتن در تمام مدت فکر می کردم مگر می شود انقدر زندگیهامون تغییر کنه؟ می خندیدیم اما پس خنده هر کدام... سال به سال می گذره.دوری.دلتنگ شدن.رفتن.بغض.خداحافظی.خندیدن.آرزو کردن با تمام وجود.رفتن و سکوت.بغض قورت داده.سکوت. دوری ، دوری و رفتن و تنهایی؛ گاهی گرفتاری و تغییر زندگی در همین شهر، گاهی؛ چمدان. فرودگاه.هر چی هست:دلتنگی،دلتنگی و تمنای باهم بودن. انگار این سال ها هیچ چیز آرام نداره... سرم که گذاشتم رو بالش تصور می کردم وقتی دوباره هم و ببینیم چقدر تغییر کردیم؟! خودمان،زندگی هامون. واقعا باز همینقدر مشتاق هم هستیم؟! به همه فکر می کردم به همه آدم هایی که دورهای زندگیم و حتی تمام زندگیم بهشون دوخته شده و اگر نباشن آن سالها نیستن و یا حتی من نیستم. به رفتن ها و آمدن ها. دوری و بی خبری. عارف رفت. ایده هم رفت. ایلقار هم داره می ره. بهزادم باز می ره. و این رسم زندگیه و نمی دانم این قطار لعنتی کی جلوی پای بقیه ترمز می کنه؟ قطاری که تو را برد چه چیزی را با خود بر می گرداند؟
تعادل دنیا گاهی فقط به مویی بند است
لوکوموتیوران تو کاش این را می دانست! (حافظ موسوی) هر وقت گذرم به چهار راه ولیعصر بیفته، هر وقت شاتر دوربینم صدا کنه.هروقت از ولیعصر،ایرانشهر،حافظ،کریمخان بگذرم.بروم یک نمایشگاه عکس خوب.بروم خانه هنرمندان.بروم کافه78 و از آن دم نوش های مسخره بخورم. هر وقت دلم پر باشه و یه دوست خوب بخواهد که همه احساس هاش و راحت بگه با حرفهاش بهم جرات بده. هر وقت فیلم فروش های خیابانها را ببینم. هر وقت دلم بخواهد به غرغرهای یک نفر بخندم.یک گشت طولانی در یک کتابفروشی.هر وقت بخواهم بی خیال بخندم به همه اتفاق های تلخ. هر وقت یک دوست خوب بخواهم که روزای ساده و یکنواختمون را با هم سر کنیم.مطمئنا یک لبخند می زنم به 22سالگی که با ایده عزیزم روزمرگی هامون سر می کردیم.امیدوارم که همه روزهای پیش روت با تمام اتفاق های تلخ و شیرینش با آرامش بگذرونی. نمی دانم کدام ایستگاه قطار می ایستد و ما دوباره هم را محکم در آغوش می گیریم... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 20:58 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
گرما کاملا از خود بی خودم می کنه: منقلب شدم،درونم چیزی بهم می پیچه، می جوشه گلوم گرم می شه اما اینار از معده به سمت دهنم می یاد ، با یه چشم بهم زدن خودم و به دستشویی می رسانم، هرچیز که ویرانم کرده، هرچیز که منقلبم کرده هرچیز را که نتوانستم هضم کنم و رودلم مانده را ،با تمام وجود بیرون می پاچم.
ذهنم ورم کرده، آشوبه نمی توانم هضم کنم موج افکار و رفتارم را هرچی درونش هست بهم می پیچه، تابوها ورم کردند، کاش هرچی در ذهنم با یه عُق بزرگ بیرون می پاچید، اما انگار تمام ذهنم را باید نشخوار کنم، یکی یکی بگذارم روبه روم و حلاجی کنم و گاهی همان ها را با یه توجیه منطقی بازتولید کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:32 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
بهاران خجسته باد...
سال ۸۷ گذشت با تمام قهقهه ها و هق هق هاش، تو یه لحظه رفت گاهی می گم بدترین ها را شنیدم همه زندگیم تغییر کرد و گاهی می گم بهترین ها را پیدا کردم تجربه کردم و خندیدم جاودانه ترین لحظه هام و ورق زدم، شاید بهترین توصیفش معلق بودن خودم بود مثل همه لحظه هاش که هم خنده داشت و هم گریه هم عصبانیت و هم رهایی کلی تناقض اما همه اش خاطره شد و ابدیت، اما حداقل خوب می دانم چی می خواهم امیدوارم در سال ۸۸ بتوانم به قول هایی که به خودم دادم وفادار باشم، آرزوی بهترین لحظه ها و روزها و آرزوی سلامتی و پایداری... سال نو مبارک |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 0:34 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
هرچی می گردم پیدام نمی شه.خودم نیستم؛ نه کارام، نه حرفام، نه برخوردا هیچ چیز مال من نیست نه دلگیری هر روزه ای که مثل سایه دنبالم افتاده، همه اش منتظرم، همه اش تو رویاهام منتظرم که نیلوفر خودش بشه مثل قبل، روزا پشت هم میروند و من خودم و گول می زنم خودم را با خیال اینکه الان موقعیتش نیست ،بگذار حالا، می گذره راضی می کنم اما لحظه ها و روزا دارند می رن و تموم می شن بدون اینکه خودم باشم، همه اش یه نقاب هایی می کشم رو صورتم تا بگم همه چیز خوبه مثل همیشه، مثل سابق. جواب اوضاع چه جوره؟ همیشه خوبه است. خودم لحظه ها و کارام و قبول ندارم. کارم شده اینکه خودم را توجیه کنم برای خودم تا حداقل بتونم خودم را تحمل کنم.سرتاپام تناقضه. خودم نیستم. شایدم من اینم، نه اونی که تو ذهنم دنبالشم چون روزام و این نیلوفر که شب می کنه. بدجوری قالب تهی کردم، همین. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:49 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
سه سال گذشت از ترس و تمامی احساس های مبهمی که به تو تازه وارد داشتم. وقتی شب زنگ تلفن به صدا درآمد و بابای نازنینت هیجان زده گفت: بچه به دنیا آمد.یک حس مبهم با ترسی غریب با من عجین شد. از آن روز این احساس ها حتی برای لحظه ای ازم دور نیستند،احساس هاییی که دیگه نه مبهم اند و نه غریب.حس دوست داشتن موجودی که پا به این دنیا گذاشته و وجودش و روحش تسکین بخشه، دوری ها و ندیدن هامون زیاده اما فکر کردن در مورد فرشته کوچکمان ،دیدن عکس هاش و لمس کردن و بوییدنش آرامش بخش است. موجودی که زمینی است . نمی دانم از کدام سیاره دل بریده و آمده اینجا اما دغدغه گل کوچیکش و داره، با صداقت و غرورش می خواهد خیلی چیزها را به ما بگه و خیلی از بدیهیات و جلوی ما می شکنه،داشتم از احساس هایی می گفتم که با آمدنت وجودم را تسخیر کرد.حس دیگه ای که از اون لحظه تا الان با منه ترسه. اوایل ، ترس مبهمی بود که نمی دانستم از چیه، بعد ترس از مواجه شدن باهات بود، ترس از اینکه نکنه از دستم ناراحت بشی اما عمه کوچولو بیشتر از هر چیز از آینده می ترسه از اینکه قراره چی بشه؟ یا چه شکلی بشه؟تیوا مطمئنم خیلی سخته که بخواهم احساس منو درک کنی وقتی صداقت و غرور را در چشمات می بینم ترس از اینکه کی می شکنی دلم را می لرزونه، تیوا باورت نمی شه که در بدترین و غیر قابل تحمل ترین شرایط گفتن اسمت توی خانه یا گفتن یکی از شیرین کاری هات آب روی آتیشه، همه آروم می شن و لبخند به چهره همه می شینه . عمه تمام قلدری هات و دوست دارم، وقتی بهم می گی نیلو کوچولو جون می گیرم. تیوا سخته برام؛ نمی توانم آینده ات را تصور کنم . امیدوارم نشکنی پسر، عزیزکم هیچوقت به حست شک نکن، نگذار حست آلوده بشه ، این یادت باشه خیلی چیزا آروم آروم می یاد و جای خودش و حسابی باز می کنه، آنقدر آروم که متوجه آمدنش نمی شی اما رفتنش، انقدر تلخه که تمام وجودت را ریش ریش می کنه، عمه نگذار بشکنی، خیلی ازت بزرگتر نیستم اما می دانم که نسبت به هر چیز و هر کس حس مخصوص خودش هست ،تیوا این یادت نره لحظه ها و آدم ها تکرار نمی شن،می گذره همه چیز اما وقتی کسی حس خودش را درونت بیدار کرده باشه هر چقدر هم جریان زندگی از هم دورتون کنه یا به جبر زمان مجبور باشید در حین نزدیکی دور باشید اما باز دیدنش فکر کردن بهش کلی حس و بوی خوب را برات زنده می کنه، تیوا نمی دانم جه دلیلی داره تولد سه سالگیت این همه حرف برات بگم نمی توانم احساسم را بهت نشان بدهم ، اما چرا در این صفحه می گذارم؟!اصلا روزی می توانی اینجا را بخوانی شاید این کارم عبث یا شاید برای آرام کردن خودمه.
تیوا تا همیشه بدون گوشی هست برای شنیدن هر چی که برای گفتن داری و بدون همیشه کلی حس خوب برام خواهی داشت، کلی خاطره وبیشتر از همه تسکینم هستی، اما نمی دانم من برای تو چی دارم؟تیوا گل منی.
عمه کوچولوت
بهمن87
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:38 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا برام خیلی متفاوته،از بچگی عادت داشتم حتما بدونم قرار چه کار کنم و برای آن کار؛ تمام لحظه،فکر و ذهنم را می گذاشتم.تفریحم،بازیم،خواندن و همه چیزم را یه جورایی با رویای کاری که قرار بود روزی انجام بدهم و نقشی که قرار بود بپذیرم سازمان می دادم. تنها زمان هایی احساس راحتی می کردم که بدانم قرار ه یا می خواهم مثلا در چند سال آینده چه نقشی بگیرم یا الان تا ماه آینده چه کارهایی باید بکنم، وقتی می روم سراغ دستنوشته های دوران دبستانم با یک آرمانشهری روبه رو می شوم که شاید برای احترام به صداقت رویاهای کودکیه که الن هم برای رسیدن به خیلی از آنها دست و پا می زنم. تقریبا یک یا دو ماه پیش بود متلاطم بودم ،آرام نداشتم که چه می خواهم و چرا از خودم انقدر دورم، اما این روزا به جبر زمان فقط در لحظه زندگی می کنم با تمام وجود فقط می خواهم امروز کارم را درست انجام بدهم،لذت عجیبی داره که نتیجه تلاشت را شب ببینی،شاید به اندازه گذشته حتی ماه پیش قرار نیست کار عجیبی بکنم یا دنیا را با دستام تغییر بدهم،اما لذت در لحظه بودن و راحت گذشتن را کم کم دارم حس می کنم. در این 5سال دانشجویی خدا می داند که چقدر کلاس رفتم و چقدر کارایی را که دوست دارم را انجام دادم اما همه اش برای فرداها بود شاید برای همینه که همه را تلنبار کردم و حرفه هایی را که بلدم جز برای نیاز شخصیم بکار نمی برم. اما آرمانشهر من یه مشکل کوچیک –شایدم بزرگ-داشت، همه اش پر بود از اتفاق های خوب جای هیچ تاریکی و غمی براش نگذاشته بودم دنیام همیشه اونی بود که دوست داشتم. مامان همیشه وقتی خسته ام و غم دارم می گن که ان ها لازمه برای اینکه یادت نره،برای اینکه قدر زمان و لحظه هات و بدونی و برای اینکه ببینی اصلا ارزش داره که با ناراحتی از آدما و لحظه هات دور بشی؟! یادم نرفته که هر وقت با دوستام حرف می زدیم و درد دل می کردیم اگر نمی دانستند چه کار کنند می گفتم می دانی مشکل تو چیه؟اینه که نمی دونی می خواهی چه غلطی بکنی؟ وقتی با پریا حرف می زنم به لقب خدای تصمیمات و پرودگار انقلابات درونی مفتخر می شوم، از این حالت ناراضی نیستم،فقط گاهی افسوس زمان از دست داده ام را می خورم هر چند هر زمان فرصتی داشته باشم برای رسیدن به رویای پاک کودکیم درنگ نخواهم کرد. با تاخیر برای روز جهانی ایدز:
این صفحات را خواندم و اینها به نظرم آمد: نگاه قالبی و درونی کردن نقش ها و سبک زندگی ما باعث آسیب پذیری زنان و دختران در جامعه شده است. وقتی حرف زدن در مورد خود و جسممان یک تابو است.وقتی احساس سرکوب می شود با ابزار کنترلی چون ختنه دختران به خود سانسوری دست می زنیم نتیجه ای غیر از مواجه شدن با انواع بیماری ها نخواهیم داشت. فقط کافی اس هر کدام از خودمان بپرسیم چند بیماری مقاربتی می شناسم؟ علل رواج و راه های پیشگیری از آنها چیست؟ آیا اطلاعات ما درست است؟ از کجا این اطلاعات را بدست آوردیم؟ جمع دوستان؟ آموزش رسمی از طریق رسانه جمعی،مدرسه یا دانشگاه؟ و یا فیلم های پورنو؟بیماری هایی همچون سرطان سینه،ایدز،انواع عفونت ها و... غیر از این است که با آموزش چگونگی تشخیص آن می توانستیم افراد را حساس کرده و خیلی زود جلوی آن را بگیریم؟ غیر از این است گفتن در مورد بدن تابوست؟ کاش در دوران راهنمایی در ابتدای بلوغ به جای درس حرفه وفن که پخت الویه و بافتن ژاکت را به ما آموزش می دادند درسی داشتیم که در آن می آموختیم با بدن خود دوست و مهربان باشیم، یاد می دادند تا در زمان پریود کمتر عذاب جسمی و روحی بکشیم و از خود و بی رمقیمان حالمان بهم نخورد،کاش یاد می دادند که چطور باید نسبت به سینه هایمان حساس باشیم تا زودتر از بیماری مثل سرطان که تمام زیبایی و زنانگی زنان و دختران درگیر با این مساله را بهم می ریزد را تشخیص دهیم و کاش با آموزش سبک درست زندگی و آموزش اینکه زنان بعنوان یکی از شرکاء جنسی و نه یک فرد منفعل در یک رابطه حقوقی نیز دارند، حقوقی که باید ضامن سلامت جسمانی و روانی ایشان باشد.کاش تابوها را در وجودمان می شکستیم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 1:58 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
گرفتار وحشت زده مبهوت از شعبده ی زیستن به چشم دیدن به گوش شنیدن به دست سودن به بینی بوییدن به زبان چشیدن به قصد دریافت آن که زنده گی چیست چه می تواند باشد. گرفتار وحشت زده مبهوت. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 22:42 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
((-وقتی
شب به آسمان نگاه می کنی چون من در یکی از آن ستاره ها ساکنم، و چون در یکی از آن
ستاره ها خواهم خندید آن وقت برای تو چنین خواهد بود که همه آن ستارها دارند می
خندند. تو ستارگانی خواهی داشت که خندیدن بلدند! و باز خندید. -و وقتی تسکین پیدا کردی (چون انسان همیشه تسکین پذیر است)
از آشنایی با من خوشحال خواهی بود. تو همیشه دوست من خواهی بود و دلت خواهد خواست
که با من بخندی. و گاهی پنجره خود را برای تفریح خواهی گشود... و دوستان تو از
اینکه تو به آسمان نگاه می کنی و می خندی بسیار تعجب خواهند کرد. آن وقت تو به
ایشان خواهی گفت:«بلی، من از دیدن ستاره ها همیشه خنده ام می گیرد!» و ایشان تو را
دیوانه خواهند پنداشت. و خواهی دید که من تو را بدجوری دست انداختم!... و باز خندید.))* این روزا همه اش برام گندم زاره، کاش منم بلد بودم و های
های گریه می کردم. این روزا بدجور دلتنگم،شاید باور کردنی نباشه؛اما دلتنگ همه
چیز و همه کس، همه خاطرات و لحظاتم مثل خوره افتاده به جونم، لحظه ای نیست که مثل
فیلم از جلوم رد نشه. مثل سردردی که این روزا باهم عجین شده، دلتنگی ها با هم عجین
شده. کاش منم جرات داشتم که مثل روباه به گندم زار نگاه کنم. اما شاید راست می گن:
مغرورم،اما نه خودم می دانم ترسوام، جرات ندارم،بی صبرم،تحمل ندارم،کاش بجای اینکه
هر لحظه خودم را سرگرم کنم و از لحظه ها و خاطره ها و دلتنگی ها فرار کنم، داد می
زدم و می گفتم:-حداقل به خودم- که من هر چه را اهلی کردم همیشه مسئول آن خواهم بود
و داد می زدم که من و اهلی کردی... نمی
دانم شاید اسمش غرور،شاید از خود راضی بودن یا هر چیز دیگه،اسمش برام مهم نیست.
مهم اینه که یه عادت قدیمیه، مثل اون روزا که دلم براش پر می کشید و برای فرار یا
... وقتی تلفن زنگ می زد می رفتم حمام و دوش و باز می کردم و گوش های خودم را می
گرفتم تا صدای مهرداد نازنین برادرم و نشنوم،اما این روزا دیگه پوست کلفت تر شدم،
موقع جدا شدن چه برادرام چه نازنین خواهرام چه تیوا کوچولوم چه نازنین دوستام که
بودنشون و دوست دارم نبودنشون تنهایی مطلق و سرماست می ایستم و تو چشماشون نگاه می
کنم با سردترین و بی تفاوت ترین نگاه ممکن می گم خداحافظ یا آخرش می گم مواظب خودت
باش. هر لحظه تصمیمم عوض می شه، مرددّم ، از دست خودم خسته ام، عصبانیم. حداقل این
روزا که صبرم کم شده بی تاب و خسته ام؛ از خودم ، دوست دارم تنها باشم. تنهای تنها
ذهنم به هرجا که می خواهد سربکشه هر خاطره ای را که دوست داره هی تکرار کنه از هر
کسی تا شاید خودش رضایت بده و تموم کنه،هی به خودم نهیب می زنم که زندگیه،زندگی
جریان داره، نمی توانی بهش حکم توقف بدی اما باز تمام دوری های این روزا و دور شدن
ها از نزدیکام و نزدیکایی که دور می شن،نزدیکایی که نزدیک نیستن،کلافه ام کرده،
همه گذشته چه یک ساعت پیش باشه، چه یکسال پیش چه وقتی که نیلو با موهای خرگوشی با
مامان می رفت که خانومه براش شلوار و ژاکت جوجه دار ببافه ، همه اش برام تکرار می
شه... این روزا دارم فرار می کنم،اما نمی شه: آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشه باید پیه گریه کردن را به تن خود بماله... *شازد کوچولو،آنتوان دوسنت اگزوپری |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:13 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که چه گونه زیر غلتکی می رود و گفتن که «سگ من نبود». ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را باید آب داد. ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش. ساده است لغزش های خود را نشناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من اینچنینم. ساده است که چگونه می زییم باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم. سکوت سرشار از ناگفته هاست: چیدن شپیده دم/شعرهای مارگوت بیکل؛ترجمه فارسی احمد شاملو کاش همیشه پیچیده باشم ، پیچیده برای تمام دوست داشتن هام و دوستانم، پیچیده پیچیده... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 12:4 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
ای کاروان آهسته ران، کارام جانم می رود... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 21:50 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
سر کلاس مبانی هنر، استاد
همیشه می خواهد که فکر نکنیم در مورد طرح و طرح را بزنیم، یک چیز، یک حس، یک مساله فقط در ذهنمون باشه . در آخر هم می گویند نه،نمی
شه،آنقدر به سبک قدیم نروید، عادت ها را کنار بگذارید، به خاطر خدا فکر نکنید،
حداقل در این 3ساعتی که در این کلاسید آزادید، همه کارهاتون تکراری، همه عادت،همه
اش سنتی،خلاقیتی نداره... کتاب طراحی و ارتباطات بصری
را می خواندم؛ «از پیش فکر نکردن یعنی کنار گذاشتن منطق و بهره گیری از قدرت
انتقال؛شروع کردن به چیدن اشکال به گونه ای اتفاقی، رده بندی کردن آن ها، تقسیم
کردنشان، عوض کردن و دور و نزدیک کردن آن ها، جابجا کردن و دسته بندی کردن و لغزاندن
و چرخاندن کاغذ و بازهم عوض کردن آنها، تا آنجا که خود ترکیب اشکال به آهستگی
موجودیت پیدا کند و روش کار را به ما القا نماید.» وقتی فرهنگ،عادت ها و سنت ها
تا مغز و استخوانهامون رسوخ کرده،وقتی فکر می کنم و می بینم هیچ وقت جسارت و شجاعت
سنت شکنی و عادت شکنی را نداشتم، هیچوقت جرات این را نداشتم که در زندگیم حساب و
کتاب نکنم،فکر نکنم و فقط اجازه بدم خودم باشم تا ببینم به راستی چه شکلیم؟ اصلا
کی هستم؟ چرا هستم؟ و ... راستی نسل ما اصلا می دانیم خلاقیت چیه؟ به راستی هیچوقت آزاد نبودیم
تا بتوانیم به تنهایی معنایی داشته باشیم، خودمان را پیدا کنیم،یا شاید چیزی را
خلق کنیم. اگر هم چیزی هستیم، کسی هستیم یا می توانیم خودمان را از یکدیگر تمیز
بدهیم، خوب را برجسته کنیم و از بد فاصله بگیریم، تحت لوای فرهنگ است.راستی اگر
قالبی فکر نمی کردیم خوب و بد (ارزش ها) هنوز همین بود؟ حقیقتا از خودمان هیچی
نداریم، شاید تنها وظیفمون باز تولید همان عادت هاست در کنار ابزار تکنولوژی یا
ترجمه آنها، راستش کلی آدم دو شخصیتی هستیم، حداقل اگر صادقانه بخواهم بگم مثل
آفتاب پرست هر لحظه یک شکلم چندتا شخصیت دارم... کلا متاسفم، برای خودم،برای نسلم
و برای فرداها... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:52 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
انتظار همیشه سخته.هیچوقت توقع ندارم که اتفاق خوب زودتر از موعد مقرر سر بزنه، یا اصلا اتفاق خوب سر بزنه؛شبیه توهم، رویاس.... حتی زمانی که قرار اتفاق بیفته هزارتا اگر، نگرانی همیشه هست؛ یعنی چی می شه؟ چطور میشه؟ اگر اینجور بشه؟ یا اگه اونجور نشه؟ از فرودگاه بدم می یاد،نمی دونم چرا هیچوقت انتظار و نگرانی و دوری اش و دوست ندارم، اما فرودگاه فقط محل گذر، فقط نقطه عبور. همیشه بدی پیشتاز بوده، یه اتفاق عالی غیر منتظره ترینم هست. اما بهترین و غیر منظره ترین،شیرین ترین و بی نظیر ترین اتفاق ممکن امروز 6صبح بی خبر یعنی یک هفته زودتر از موعد در خانه ما رو زد: نسیم،مهرداد و تیوا پشت در بودند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:59 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگر تبار تیره انسان برای زیست محتاج قصه های دروغین خویش نیست. ما ذهن پاک کودک معصوم را با قصه های جن و پری و قصرهای نور آلوده می کنیم. آیا هنوز هم، دلبسته کالسکه زرینی؟ آیا هنوز هم؟ در خواب ناز،قصرهای طلایی را -می بینی؟ (حمید مصدق)
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 17:9 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم،چقدر حرف نگفته دارم،برای عزیزام؛ مامان،بابا؛نمی دونید و شاید نتونید تصور کنید،کلی
حرف که باید لحظه های زیادی را پر می کردن اما نگتم. نسترن،بهزاد،مهرداد،نسیم،عطا، تیوا کلی حرف نشنیده دارید کلی حرف که بغض شدن و نذاشتم بشکنن،گفتم بی
خیال،اشکال نداره،بموقعش. کلی
از خیابونا رو پیاده رفتم و برای خودم گفتم،کلی حرف به وسعت تمام تنهاییم،تمام
لحظه هایی که همه با هم بودیم و نگفتم،تمام لحظه هایی که از خیالم دور نبودید. همه دوستام،عزیزترین دوستام،کسایی که حتی فرصت زنگ
زدن بهشون و از خودم گرفتم. کلی حرف که بخاطر دلخوری(یا شایدم فکر می کردم می دونم)، بخار شد و به هوا رفت،کلی
خاطره؛ هنوزم گفتنش شیرینه،حتی فکر کردن در موردش؛کلی یاد،کلی حرف که قربانی
خودسانسوریم شد. کلی حرف نگفته دارم،دلم حرف های نشنیدم و می
خواد،حرف هایی که گفتن نگاه کردم و نشنیدم،نخواستم بشنوم حرف هایی که باید با تمام
وجود لمس می کردم،باید از نگاه می خواندم کلی چرا،کلی حسرت حرف های نشنیده دارم... نمی دونم چند بار حتی اجازه ندادم حرف زده بشه چند بار کاری کردم که طرف از گفتنش پشیمون بشه چقدر حرف نشنیده دارم؟ چند بار عصبانیتم نذاشت که بشنوم یا بگم و حتی فرصت
بودن را از خودم گرفتم؟ اگر همه حرف های نگقته گفته می شد؟ هر کدوم کجا بودیم، راستی برای چی کلی حرف نگفته دارم؟ بی خیال،اشکال نداره،حتما لزومی نداشته، شایدم ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:4 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:6 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
روز زن گرامی باد، سر کلاس فارسی، استاد در توضیح شاهنامه و دلایل تقدیم آن شاهنامه به سلطان محمود گفتند: در هیچ دوره ای در کشور ما،نبوده که نویسنده خود ناشر باشد،ناشر کتاب همیشه؛ملک،پادشاه،حاکم،دولت و...بوده است و برای اینکه کتابش چاپ شود و تکثیر شود به رضایت آن حاکم،دولتمرد و... نیاز داشته.
از سیدخندان به سمت بالا می آمدم فروشگاه پر زرق و برقی بود؛ حراج 20%،30% حراج فوق العاده لایکو، چند قدم آنطرف تر یه پیر مرد خسته و رنجور، چوب پنبه زنی اش را زمین گذاشته بود: دخترم خیر از جوانی ات ببینی شب عیده،یه کمکی کن، لابد اینبارم باید به خودم می گفتم به من چه خب برو کار کن نون بازوت و بخور؟!! وقتی ازش گذشتم یاد این صدا افتادم که بچه که بودم وقتی پنبه زن به خانه می آمد و باهاش همراهی می کردم: بوم بوم پنبه روز شنبه...
این چند روز تجربه جالبیه ، کارایی رو که تصور نمی کردم روزی انجام بدم را به عنوان وظیفه با رضایت کامل و خوشحالی تمام انجام می دم و حتی خیلی راحت از کنار،کارا و عاداتی که تصور انجام نشدنش برام محال بود، می گذرم وقتی فکر می کنم یاد این حرف مامان می افتم: زندگی آدم و نرم می کنم. امیدوارم انقدر نرم و بی حالت نشم که کسی بهم حالت بده .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:18 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
وارد دانشکده شدم، یکجوری بود،مثل همیشه نبود،جو سنگین بود،رفتم پیش بچه ها: س سلام... چرا پکرید؟ سلام دادماااااا؟؟ -مگه خبر نداری؟ -چی شده مگه؟ -از این به بعد استفاده از کامپیوتر بخصوص اینترنت برای دخترا ممنوعه. -ها؟!!!!!!!!!!!!!!!! مگه می شه؟! سرم تیر کشید،یکباره از خواب پریدم.نشستم سرجام،حتی به سمت کامپیوترم نرفتم،فقط با خودم گفتم:یعنی واقعا خواب بود؟ چرا؟یعنی چی؟ تو خواب دیگه چرا؟بعد به خودم خندیدم کلی لعنت فرستادم به خودم و خوابم. این خواب مسخره همه اش برای این بود که بالاخره شروع کردم به فرمت کردن کامپیوترم،بعد که ویندوز ریختم یه مشکلی داشت مجبور شدم دوباره ویندوز بریزم،به نیمه شب رسید و کامپیوتر تا صبح باید روشن می ماند و من می خوابیدم،اما حواسم بهش بود،۱۰-۱۲بار از خواب پریدم، کارای لازم انجام می دادم و می خوابیدم و دوباره... بالاخره صبح شد،با کلی ترس رفتم به سمت دانشکده، وارد دانشکده شدم؛خبری از خواب مسخرم نبود. تو حیاط نشستم،سرم و بلند کردم، عکس احمد علی نژاد رو دیدم، کاش اینم خواب بود.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:1 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان ها، نویسندگان دوران کودکی و نوجوانیم که دنیارو برام رج زدن با قصه هاشون برام گفتن با کلامشون دنیای پیش رویم را تصویر کردند، کسانی که باهاشون بزرگ شدم مثل؛ رولد دال،عمو شلبی،فالکو و... و قصه هایی که جای قهرمانش بودم و تنگاتنگ درگیر ماجرا بودم، قصه هایی مثل؛ درخت بخشنده،ماتیلدا،چارلی و آسانسور بزرگ شیشه ای،چارلی و کارخانه شکلات سازی،هری پاتر،قطعه گمشده،داستان های نیکلای کوچولو،در آفریقا همیشه مرداد است (بی نظیر) بابالنگ دراز،آنی شرلی،تن تن، دن کیشوت، شازده کوچولو و...کلی قصه دیگه که خیلی زیادن و دنیا رو خیلی ساده برام تعریف کردن همان پیله ای که دورم پیچیدم،هنوزم وقتی نمی توانم دنیام و تحلیل کنم یا مسائلم و ساده کنم پناه می برم به دوستای بخشنده ام (مثل همون درخت بخشنده) که هیچوقت دست خالیم نگذاشتن و همیشه برام کلی حرف دارن؛ فالکو یکی از همین شاعرانی بود که دنیا رو ساده تصویر می کنه اینم یه شعر از فالکو که شاید خیلی ساده می گه: لطفا دوستم نداشته باشِ؛ برای این که دوستم داشته باشی، هر کاری بگویی می کنم، قیافه ام را عوض می کنم، همان شکلی می شوم که تو می خواهی، اخلاقم را عوض می کنم، همان طوری می شوم که تو می خواهی، حتی صدایم را عوض می کنم، همان حرفهایی را می زنم که تو می خواهی، اصلا اسمم را هم عوض می کنم، هر اسمی می خواهی روی من بگذار! خب حالا دوستم داری؟ نه- صبر کن! لطفا دوستم نداشته باش! چون حالا آنقدر عوض شده ام که حتی حال خودم هم از خودم به هم می خورد! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:26 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
اما همه اش لحظه ای؛ چون: با کمبود گاز مواجه ایم ،همه جا سرده،همین جا تو همین شهر تو همین کشور تو این چند روز از سرما و گاز گرفتگی تو راه ها وخونه ها کلی آدم مردن.اینا لذت بخش نیست وحشتناکه،چون نون نیست بخورن حتی کلوچه و شیرینی ام نیست که به حرفای ماری آنتوان گوش بدن آخه،راستی شركت ملی نفت ایران در رتبه سوم جهان ایستاد، گاز نیست، نفت نیست، تو این برف وسرما کی می تونه بره هیزم بیاره؟ شاید باید تپاله و سرگین آتش بزنیم؟ فکر نکم برف بازیم بیشتر از نیم ساعت این همه خوشی داشته باشه، وقتی به استخوان می زنه و استخوان می سوزونه، ببینم بازم انقدر خوشی داره؟ مناطق شمالی و غربی کشور دچار بحران شدند، اینم نقشه میادین نفت و گاز ایران
بازم برای اینکه لحظه ای خوش باشیم مفتخر که رتبه چهارم استخراج نفت رو داریم دیدن اینا هم خالی از لطف نیست: جزئيات قراردادهاي صادراتي گاز ايران ايران رتبه سوم را در مصرف گاز در جهان داراست
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:23 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر گهگاه به صفحاتی بر می خورید که آتش می زنند، صفحاتی که می آزارند و می سوزانند، صفحاتی که ناله و اشک و دشنام در آنها موج می زند، بدانید که آن همه از حلقوم مردی است که هنوز پشت دوتا نکرده، مردی که برای دفاع از خویشتن، مگر کلمه ها هر سلاحی را از او گرفته اند، مردی که سخنش از بار کمرشکن این عالم و دروغ های آن، از کلیه ی گردونه ها و میله های شکنجه ای که ترسویان ساخته اند تا معجزه ی شخصیت را در وجود مرد فرو شکنند، بس نیرومند تر است. اگر مردی گاه پروا نکند که هر آنچه را در دل دارد بر زبان آورد، گمان دارم که هم در آن لحظه جهان خرد خواهد شد. (هنری میلر)
داستان کوتاه بچه مردم جلال آل احمد را که می خواندم حس عجیبی داشتم هر چی بود جای قضاوت ارزشی نداشت، توصیفش سخته اما اگه قرار بود کسی و آدم بده داستان بدونم فرهنگ و جهل بود که مو به تن آدم سیخ می کرد؛ ... من خودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار و بکنم. شوهرم بود که اصرار می کرد. راست هم می گفت. نمی خواست پس افتاده یک نره خر دیگر را سر سفر ه اش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی می کردم، به او حق می دادم. خود من آیا حاضر بودم بچه های شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟ و آن ها را سر بار زندگی خودم ندانم؟ آن ها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب اوهم همین طور. او هم حق داشت نتواند بچه مرا، بچه مرا که نه، بچه یک نره خر دیگر را- به قول خودش- سر سفره اش ببیند...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:37 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
هر روز آدمای زیادی می یان و می رن،شایدم تو وارد زندگی خیلی از آدما می شی. به هر حال شیرین ترین لحظات وقتی که انتظار آمدن خیلی از آدما رو می کشی و لحظه موعد و بارها بارها پیش خودت می چینی،عمل و عکس العمل هارو هی خراب می کنی شاید اصلا واقعیت این رنگی نباشه،خیلی از آدما و روابط هستن که اصلا انتظار ورودشون را نداری یا حتی تصور نمی کنی روزی اجازه ورود بهشون بدی، اما وقتی وارد می شن آنچنان مسخ می شی و آنچنان یکی می شی که رسما باهاش زندگی می کنی؛خواب،بیداری،خوشی،غم همیشه در کنار آدم شاید تازه وارد خودش حتی تصور نکنه،یه حس شخصی،بعضی وقتا یه فرد تو زندگی فقط عابر، بعضی وقتی همقدم، از هر دسته ای که باشه جای پایی که می ذاره یا شاید واژه مناسب تر درجه اثر گذاریشون که ممکنه اهلیت کنه؛ دلم تنگه،دلم تنگه همه لحظه ها و آدم هایی که تو زندگیشون وارد شدم و توزندگیم وارد شدن؛یه لبخند،یه اخم،یه سلام،یه گذر ساده و...دلم تنگه همه دوستام و دوست داشتنهامه؛دوستایی که دوستشون دارم چون هر چند کوتاه با هم زندگی رو بازی کردیم،خندیدیم،ناراحت شدیم و... دلم تنگه، دلم بی تاب پارسال همین موقع هاست وقتی انتظار در آغوش گرفتن و بوییدن برادرم و خانواده اش را می کشیدم، چند بار پیش خودم صحنه دیدار و چیدم و خراب کردم،تا یک روز بعد جرات بغل کردن تیوا رو نداشتم،می ترسیدم،اگه بغلم نیاد چی؟!تا اینکه خودش اومد بغلم،چرا واقعا چرا انقدر بد فکر می کردم؟ حسرت تمام لحظه ها و آدم هایی را دارم که پارسال یا نه خیلی روزای دورتر و باهم زندگی کردیم، دلم تنگه نسیم -پس کی آزاد می شی آخه-دلم تنگه روزای قبل، دلم تنگه یه پیاده روی طولانی،یه جوری که نصف خیابونای شهر را با یه دوست راه برم و هی نق بزنم و از دلتنگی هام بگم،دلم تنگه قدم زدن ونق نق کردن با پریا...دلم تنگه یه دل سیر قهقه مستانس،تنگه تمام دلتنگی هام ، روزایی که از جنس این روزا نباشن، دلم تنگه پارسال یا شایدم فردا ها و سال دیگه؟!تنها چیزی که می دونم ؛این روزا رو دوست ندارم، نمی خوام شب یلدا نسیم نباشه،این روزا خودش به اندازه کافی سیاه و طولانی هست، دیگه شب یلدا شور شو در می یاره. نمی دونم شایدم یه تناسبی باهم دارن؟ نمی دونم تنها چیزی که می دونم اینه: دلم تنگه و برای فرار از همه اینا یه تدبیر همیشگی؛ این روزا تقریبا روزی یه کتاب داستان تمام می کنم (اونم داستانهای بلند) اما باز دلم تنگه مثل وقتی که روباه به گندمای طلایی نگاه می کنه و یاد موهای شازده کوچولو می افته،دلم تنگه،نه بی قرار آینده ای که شاید قرار بیاد... دختر دلم تنگه برات،پاشو بیا؛ بیا تا باهم ترشی و لواشک بخوریم، بیا نسیم زود بیا. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:3 توسط نیلوفر
|
|
||
|
|
|
|
|
راست یا وارونه هر وقت کسی را می بینم که وارونه در آب ایستاده خنده ام می گیرد هر چند نباید بخندم چون شاید در جهانی دیگر دیاری دیگر زمانی دیگر او راست ایستاده باشد و من وارونه. ((شل سیلور استاین)) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 22:35 توسط نیلوفر
|
|
||