|
|
|
|
|
فیلم گوزنها را دیدم، نگاهش مثل تمام آثار دهه پنجاه مرز خوب و بد را خیلی تیز مشخص کرده بود. این باعث شد که زیاد سوژه اصلی برام جذاب نباشه، اما صحنه هایی از این فیلم به وجودم چنگ انداخت تصویرهایی که بعد از حدود سی سال هنوز هست از آن موقع احساس می کنم آب یخ ریختن رو تمام وجودم،هیچ جا نرفتیم هنوز سر جای خودمان هستیم. یکی از تصاویری که همیشه برام غیرقابل تحمل است؛کرامت(؟!) و ترحمی که یک انسان بالا شهری ثروتمند با دیدی انسان دوستانه مقداری غذا بعنوان صدقه یا هر تعبیر دیگری می برد و در جاهایی که نیاز دارند پخش می کند و حتما احساس آرامش می کند، اما همیشه برام غیرقابل تحمل است این حس از بچگی آزارم می داد از روزی که امیر ارسلان را دیدم ،نیرویی که وجودش بهم داد و من در مقابل هیچ ندارم و نداشتم که به تمام شور کودکیش بدهم از یادم نرفته هنوز از خودم خجالت می کشم، از امیر ارسلانها خجالت می کشم، این تصویر دقیقا این حس را در من زنده کرد.
تصویری که صاحبخانه داشت اثاثیه را می ریخت تو کوچه و مستاجر می گفت چه کار کنم در این ماهه گذشته سه بار خون فروختم،یاد آدم های دیالیزی و کسایی که کلیه هاشون را می فروشند انداختم. تصویری که پاسبان داشت موهای پسر جوان را می تراشید یاد خودم و نسلم افتادم که دلخوشی های کوچکمان را می تراشند . تصویر... بنظرم هیچ جا نرفتیم فقط پست تر شدیم چون دیگر حتی جرات به تصویر کشیدن اینها را هم نداریم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:29 توسط نیلوفر
|
|
||