|
|
|
|
|
هرچی می گردم پیدام نمی شه.خودم نیستم؛ نه کارام، نه حرفام، نه برخوردا هیچ چیز مال من نیست نه دلگیری هر روزه ای که مثل سایه دنبالم افتاده، همه اش منتظرم، همه اش تو رویاهام منتظرم که نیلوفر خودش بشه مثل قبل، روزا پشت هم میروند و من خودم و گول می زنم خودم را با خیال اینکه الان موقعیتش نیست ،بگذار حالا، می گذره راضی می کنم اما لحظه ها و روزا دارند می رن و تموم می شن بدون اینکه خودم باشم، همه اش یه نقاب هایی می کشم رو صورتم تا بگم همه چیز خوبه مثل همیشه، مثل سابق. جواب اوضاع چه جوره؟ همیشه خوبه است. خودم لحظه ها و کارام و قبول ندارم. کارم شده اینکه خودم را توجیه کنم برای خودم تا حداقل بتونم خودم را تحمل کنم.سرتاپام تناقضه. خودم نیستم. شایدم من اینم، نه اونی که تو ذهنم دنبالشم چون روزام و این نیلوفر که شب می کنه. بدجوری قالب تهی کردم، همین. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:49 توسط نیلوفر
|
|
||